تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
نتيجه اين‌كه سفيدى ، هم‌رتبه با عدم سياهى است و اين دو در عرض هم هستند و عدم سياهى ، عدم مجامع است كه با سفيدى اجتماع مىكند . در نتيجه وجود احدالضدّين با نقيض ضدّ ديگر در عرض هم مىباشند و مقدميّت و توقّفى در كار نيست و هيچ‌كدام از لحاظ رتبه ، بر ديگرى مقدّم نيستند . جواب دوّم : اين جواب در حقيقت يك قياس اولويّت است بدين گونه كه تنافى ميان دو ضدّ ، قوىتر و شديدتر است يا تنافى دو نقيض با يكديگر ؟ ترديدى نيست كه منافات و معاندت ميان متناقضين قوىتر است و به همين دليل در جاى خود بيان شده است كه استحاله اجتماع ضدّين ، اجتماع مثلين ، دور ، تسلسل و . . . به امتناع تناقض برمىگردد و اين اصل و اساس همه آنهاست . آنگاه در باب متناقضين كه تنافى شديدتر است ، احدى تفوّه نكرده به اين‌كه مثلًا « انسان » بر رفع « لا انسان » وابسته باشد ، بلكه مىگويند « انسان » با « لا انسان » متناقض است و اجتماع آن دو محال است ؛ « 1 » امّا با عدم « لا انسان » منافاتى ندارد و با او جمع مىشود و تصادق دارند ؛ در غير اين صورت ، ارتفاع نقيضين پيش مىآيد كه آن نيز محال است . حال اگر در متناقضين ، مطلب از اين قرار است ، در ضدّين كه تنافى به آن پايه نيست به طريق أولى مطلب چنين خواهد بود كه عدم يكى ، مقدمهء وجود ديگرى نيست ، بلكه هم‌رتبه با وجود ديگرى است . جواب سوّم : گاهى مانع يك‌طرفه است ، يعنى يك مانع و يك ممنوع بيشتر نداريم ؛ مثل رطوبت كه مانع از تأثير نار است و سپر كه مانع از تأثير تير و نيزه و شمشير است . گاهى مانع ، طرفينى است ، يعنى دو چيز تمانع وجودى دارند ؛ ضدّان از اين قبيل هستند كه هركدام ، از تحقّق ديگرى ممانعت و جلوگيرى به عمل مىآورد . با توجه به اين مقدّمه همان‌طور كه در ما نحن فيه ( ضدّان ) مطارده و معاندت ، طرفينى است ، اگر بنا باشد وجود يكى از دو ضدّ ، بر عدم ضدّ ديگر متوقّف باشد ، لازمه‌اش اين است كه عدم ضدّ ديگر هم ، بر وجود اين ضدّ ، متّكى و متوقّف باشد ؛ زيرا همان‌گونه كه عدم‌المانع ، از مقدّمات وجود ضدّ ديگر است ، وجود مانع هم ، از مقدّمات عدم ضدّ ديگر است ؛ چراكه اگر ضدّ ديگر موجود نمىبود مانعى از تحقّق اين ضدّ نبود . پس اگر سخن از توقّف به ميان آيد ، توقّف طرفينى است . در نتيجه مسلك مقدميّت و توقّف ، مستلزم دور است و دور محال و باطل است . و مستلزم المحال محالٌ ، پس مسلك مقدميّت محال و باطل است . ( و ما قيل فى التفصى عن هذا الدور بأن التوقف من طرف الوجود فعلى بخلاف التوقف من طرف العدم فإنه يتوقف على فرض ثبوت المقتضى له مع شراشر شرائطه غير عدم وجود ضده و لعله كان
هامش
( 1 ) . مثلًا نمىتوان گفت زيد ، « انسان » است و زيد ، « انسان » نيست .