بهدنبالش ذىالمقدّمه بيايد مطلوب است و مسأله ، حصول و توصّل قيد است و مقيّد بما هو مقيّدٌ مقدميّت و مطلوبيّت دارد . پس حصول و وجود غايت به لحاظ اينكه قيد مقدّمه است ، مطلوب به طلب نفسى است . بنابراين ، غايت ، هم واجب غيرى است و هم واجب نفسى . امّا اين ، اجتماع مثلين است كه منجر به اجتماع نقيضين مىشود و آن هم محال بديهى است . « 1 »
و لعل منشأ توهمه خلطه بين الجهة التقييدية و التعليلية .
هذا مع ما عرفت من عدم التخلّف هاهنا و أن الغاية إنما هو حصول ما لولاه لما تمكّن من التوصل إلى المطلوب النفسى فافهم و اغتنم .
بارها گفته شد كه يك حيثيّت تقييدى داريم و يك حيثيت تعليلى . « 2 » جناب صاحب فصول پنداشته است حيث موصله بودن و توصّل به ذىالمقدّمه توسّط مقدّمه ، حيث تقييدى است و در اصل موضوع دخيل است و مقدّمهاى مطلوب است كه موصله باشد . غافل از اينكه تقييد مزبور مستلزم محذور دور و اجتماع مثلين است . امّا حقّ اين است كه حيثِ مزبور حيث تعليلى است ، يعنى امر غيرى روى ذات مقدّمه رفته است . ولى اگر پرسيده شود چرا مولى اين مقدّمه را واجب كرده است و هدف از ايجابِ آن چيست ، در جواب مىگوييم فلسفه و علّتِ امر به مقدّمه عبارت است از توصّل و رسيدن به ذىالمقدّمه ، و جناب فصول ميان دو حيثيّت مذكور خلط كرده است . « 3 »
قوله : هذا مع ما عرفت : بيان دوم : در بيان اوّل قبول مىكرديم كه غرض ، توصّل و ترتّب است . ولى مىگفتيم اين عنوان ، حيث تقييدى نيست ، بلكه حيث تعليلى است امّا در اين بيان مىگوييم اصولًا مسألهء ترتّب ذىالمقدّمه حتى به عنوان غرض و غايت و حيث تعليلى هم مطرح نيست ، بلكه حيث تعليلى از امر به مقدّمه ، عنوان تمكّن است ، يعنى امر غيرى روى خود مقدّمه ( بدون قيد و شرط ) رفته
هامش
( 1 ) . بعضى از اصولىها دليل مزبور را به صورت دور بيان كردهاند كه آن نيز صحيح است . بيان دور به اين صورت است كه وجود ذىالمقدّمه ، مقدّمه باشد براى مقدّمه ، و خود مقدّمه هم ، كه مقدّمهء وجود ذىالمقدّمه است و اين دور است و محال . يا وجوبِ غايت ، متوقف بر وجوب ذىالغاية و مقدّمه باشد و وجوب ذىالغاية هم معلول و موقوف به وجوب غايت است و اين دور است .
( 2 ) . حيث تقييدى آن است كه خود حيثيّت و جهت و عنوان ، در موضوع و متعلّقِ حكم به عنوان تمام موضوع ، يا جزء موضوع ، ياقيد موضوع دخيل است . مثل عنوان صلاتيّت كه تمام موضوع براى وجوب است كه حركات و سكنات و اقوال و افعال و هيئات ، اگر معنون بهعنوان صلاتى نباشند ، حكمى ندارند . همچنين مثل تصرّف غصبى كه قيد غصبيّت ، دخيل در موضوع حكم است و تصرّف غصبى ، حرام است ، نه مطلق تصرّف .
حيث تعليلى آن است كه تمام موضوع خود ذات و موصوف است و حيثيّت مزبور در اصل موضوع و متعلّق ، دخيل نيست ، ولى فلسفهء حكم را بيان مىكند . مثل تنجّس كه بر آب عارض مىشود ؛ ولى سبب عروضِ آن ، تغيير يكى از اوصاف ثلاثهء آب در سايهء ملاقات با نجس است و . . . .
( 3 ) . نظير خلطى كه پيشتر براى شيخ اعظم پيش آمده بود . وى گمان مىكرد امر مقدّمه ، روى عنوان مقدّميت و مقدّمه به حمل اوّلى وارد شده است ؛ غافل از اينكه امر روى معنون به اين عنوان رفته و خود وضو امر دارد و عنوان مقدميّت ، حيث تعليلى است ، نه تقييدى .