منظور چارهجويى به مقصود ، يعنى حجّ ؛ نه براى اينكه نفس سير كردن ، مطلوب و محبوب باشد و در آن ، مصلحت ملزمى وجود دارد . چنين واجبى را « واجب غيرى » گويند .
واجب نفسى : گاهى هم داعىِ مولى از امر به چيزى ، خود آن چيز است و مىخواهد همين عمل در خارج محقّق شود و قصدش توصّل و پل زدن به يك واجب ديگر نيست . مثلًا به نماز و حج و . . .
امر مىكند ، به خاطر مصالحى كه در خود اين اعمال وجود دارد . اين را « واجب نفسى و استقلالى » گويند . واجب نفسى دو قسم است .
1 . گاهى داعىِ مولى بر امر كردن ، صددرصد به خاطر محبوبيّت و مطلوبيّت ذاتى و نفسىِ خود واجب است . مثل معرفة الله كه اگر بدان امر شدهايم ، نه به خاطر فوايد و منافع و نتايج و غاياتى كه دارد ؛ او خود ، غاية الغايات است و مقصدى بالاتر از او نيست تا معرفت او مقدّمهاى براى رسيدن به هدفى برتر باشد : « معرفة اللّه أعلى المعارف « 1 » » ؛ البته معرفة اللّه كمال نفس است ؛ ولى اين دو ، از نظر مفهوم دو چيز مىباشند ، و گرنه مصداقشان يكى است . يعنى كمالِ نفس ، عين معرفةالله است و معرفةالله هم عين كمال نفس ، عارف بالله انسان كامل است و انسان كامل نيز عارف باللّه است . اينها دو چيز نيستند ، تا يكى مقدّمه و سبب براى ديگرى باشد .
اين نفس ناقص آدمى است كه در مسير كمال ، يعنى معرفة اللّه است و هر چه بيشتر و پيشتر مىرود عارفتر و كاملتر مىشود و با عرفان الهى اتّحاد پيدا مىكند . البته فوايد جنبى فراوانى بر معرفة اللّه وارد مىشود ؛ ولى معرفة اللّه مقدّمهء آنها نيست ، بلكه خود ، هدف است .
2 . گاهى انگيزهء مولى از امر كردن ، بهخاطر فوايد و مصالح مهمّ و ملزمى است كه بر يك عمل مترتّب مىشود ، نه بهخاطر محبوبيّت نفسىِ آن عمل . مثلًا اگر امر به نماز مىكند براى اين است كه نماز ، منافع و مصالح زيادى دارد ، معراج مؤمن است ، مقرِّب است ، ناهى از فحشاء و منكر است ، سبب ياد خداست و . . . اگر به حج امر مىكند ، براى منافعى است كه در حج نهفته است و هكذا .
بيشتر واجبات عبادى و توصّلى - از قبيل : دفن ميّت ، انقاذ غريق ، ازالهء نجاست از مسجد ، وفاى به عقد و . . . - اينگونه است ، يعنى براى فوايدى كه به آنها مترتّب است ، واجب شدهاند و خودشان غايت و هدف نيستند ، بلكه پلى براى غايات برتر و بالاتر مىباشند .
با توجه به مقدّمهء مزبور ، اين تعريف بدست مىآيد كه « الواجب الغيرى ما وجب لاجل التوصل الى واجب آخر . و الواجب النفسى ما وجب لا لأجل التوصّل إلى واجب آخر ، بل وجب لنفسه « 2 » » .
همهء فقهاء واصوليّين متفقّاً نماز و حج و روزه و . . . را واجب نفسى مىدانند . مرحوم آخوند مىفرمايد اگر تعريف واجب غيرى و نفسى اين است كه ذكر شد ، بايد بگوييم اين تعريف ، نه جامع
هامش
( 1 ) . غررالحكم و دررالكلم ، ج 6 ، ص 148 .
( 2 ) . مطارحالأنظار ، ص 66 .