تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
اختلاف است در اينكه آيا انّما مفيد حصر است يا خير ؟ مثلا انّما الصدقات للفقراء و المساكين . . . آيا بدان معنا است كه به نحو انحصارى مستحقين زكات هشت گروه مىباشند ؟ يا مثلا انّما وليّكم الله و رسوله و المؤمنون . . . آيا معنايش آن است كه ولايت و سرپرستى و صاحب اختيار بودن مخصوص خدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام است ؟ اگر مفيد حصر باشد مفهوم نيز خواهد داشت و آن اينكه غير از هشت صنف مزبور كسى حق ندارد از زكات استفاده كند . غير از خدا و رسول و امامان عليهم السّلام كسى حق ولايت و حاكميّت بر مردم ندارد . ( و البته نائب الامام ولايتش از ناحيهء امام است و جداى از آن نيست ) . در اين‌باره دو نظريه وجود دارد : 1 - مرحوم آخوند معتقد است كه « انّما » از ادوات حصر بوده و مفيد حصر است ( حصر صفت بر موصوف يا موصوف بر صفت ، به نحو قصر حقيقى يا اضافى ، اين‌ها مطالبى است كه در كتب ادبيات و علم معانى مطرح است ) . دليل مرحوم آخوند عبارت است از : الف ) تصريح اهل لغت : لغويّون در كتابهاى خود تصريح كرده‌اند كه انما مقيّد حصر و قصر است . ( البته در مباحث حجّت در جلد ثانى از كفاية الاصول خواهد آمد كه آيا قول لغوى مطلقا حجّت است يا اگر بينه شد حجّت مىشود ؟ يا به حد شياع برسد ؟ يا مطلقا حجّت نيست ؟ ) ب ) تبادر : از كلمه انما نفى و اهل لسان و محاوره ، يعنى عرب زبانها حصر متبادر است و تبادر در نزد اهل لسان ، نشانه حقيقت بودن است . پس كلمه انما به دلالت وضعى مفيد حصر است و وقتى انحصار ثابت شد مفهوم‌دارى نيز ثابت مىشود . 2 - مرحوم شيخ انصارى فرمود : كه انصافا ادعاى تبادر كردن مشكل است و ما فارسى زبانها راهى به سوى معرفت اين تبادر نداريم ، و دليل آن اين است كه موارد استعمال كلمه انما مختلف است ( گاهى در مقام حصر حقيقى به كار مىرود مثل انما إلهكم إله واحد ، گاهى در مقام قصر اضافى به كار مىرود ، مثل انما انت منذر و گاهى در غير مقام قصر استعمال مىشود ) . لذا راهى بسوى تبادر وجود ندارد . ضمنا پاره‌اى از واژگان عربى ، در فارسى معادلى دارد ، مثل « ان شرطيّه » كه به اگر ترجمه مىشود . اذا يعنى زمانى كه و . . . و مىتوان روى معادل فارسى آن كار كنيم و نتيجه بگيريم ؛ ولى مع الاسف واژه انما معادل و مرادف فارسى هم ندارد تا از
شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 211 | على محمدى خراسانى