موجود مقدر است . هركدام كه باشد اشكال دارد حالت اول : اگر كلمهء ممكن در تقدير باشد ( لا إله ممكن الّا الله ) صدر جمله يا مستثنى منه صحيح و تامّ است كه آلههء ديگر را كلا نفى مىكند و دلالت دارد بر اينكه معبود ديگرى ممكن نيست و محال است ( شريك البارى ممتنع ) و برهان نيز اين را همراهى مىكند ؛ ولى ذيل كلام يا جانب مستثنى ناتمام است ؛ زيرا معنايش اين مىشود كه « الله تعالى ممكن ؛ يعنى خداوند متعال امكان وجود دارد » درحالىكه ما مىخواهيم بگوئيم كه الله تعالى موجود است نه اينكه صرفا ممكن الوجود باشد . حالت دوم : اگر كلمه موجود مقدر باشد ( لا إله موجود الّا الله ) ذيل كلام يا مستثنى تامّ و كامل است و بر اثبات وجود اللّه دلالت مىكند ؛ ولى صدر كلام و جانب مستثنى منه مبتلا به اشكال مىشود كه لا إله موجود باشد ؛ زيرا اين تعبير فقط از آلههء ديگر نفى وجود مىكند و مىگويد كه إله ديگرى موجود نيست ؛ ولى نفى امكان نمىكند و دلالت نمىكند كه إله ديگر اصلا امكان وجود ندارد ( زيرا عدم وجود ، دليل بر عدم امكان نيست و خيلى چيزها موجود نيستند ولى ممكن الوجود هستند ، آرى عدم امكان دليل بر عدم وجود هست و اگر چيزى ممكن نبود حتما موجود نيست . ) در حالى كه ما مىخواهيم بگوئيم كه خدايان ديگر استحالهء وجودى دارند . پس على كل حال اين جمله مبتلا به اشكال است .
قوله : مندفع : جواب اشكال : دو نكتهء اعتقادى را اوّل بايد در نظر بگيريم
1 - مراد از « إله » معبود حقيقى و مألوه به حق است ؛ يعنى كسى كه سزاوار و لايق پرستش است و چنين حقيقتى جز واجب الوجود بالذات نخواهد بود ؛ زيرا ممكنات در هر مرتبه از مراتب مشكّكهء هستى كه واقع شده باشند ( حتّى صادر نخستين و كاملترين موجود در جهان امكان ) قابل پرستش نيستند ؛ چون از خود چيزى ندارند جز فقر ذاتى و تنها حقيقت واجبى است كه قابل پرستش است و عدهاى او را كمال مطلق يافته و در برابر او به سجده مىافتند و گروهى او را منعم حقيقى دانسته و از نعمتهاى بيكران او سپاس مىگويند . بههرحال جز او معبود به حقى نيست .
2 - در مباحث عقلى اين اصل بيان شده كه واجب الوجود بالذات ، از هر حيثى واجب
شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 208
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٠٨