تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
صفات معروفهء نفسانى [ تمنّى ، ترجّى ، تعجّب و . . . ] كلام نفسى در كار است ، و اين مطلب از آن شعر و مانند آن بدست نمىآيد . دليل دوّم : [ اين دليل مستقيما به بحث ما مربوط بوده و درصدد بيان فرق ميان طلب و اراده است . ] گاهى مولائى عبد خود را به عملى امر مىكند و امر طلب فعل از عالى است . پس هرجا امر زبانى و ظاهرى بود حتما طلب هست ، ولى در مواردى ارادهء واقعى وجود ندارد ، يعنى واقعا و قلبا خواهان آن عمل نيست و نمىخواهد عبد آن را انجام دهد و چه‌بسا از آن عمل متنفّر است و مع‌ذلك بدان امر مىكند ، مثل دو نمونه زير : 1 - اوامر امتحانى : مولائى به عبدش مىگويد : « ادخل النار » ، « اشرب السمّ » و . . . و خود پيش از اقدام عبد جلوگيرى خواهد كرد ، ولى صرفا به منظور اختبار و امتحان عبد چنين دستورى را مىدهد ، در اينجا طلب هست ولى اراده نيست . 2 - اوامر اعتذارى : مولائى است كه مىخواهد عبدش را تنبيه كند و بدنبال عذر و بهانه‌اى است تا عقلاء عالم او را سرزنش نكنند و براى بدست آوردن بهانه ، عبدش را به كارى امر مىكند و مىداند كه عبد اگر سرش بالاى دار برود آن كار را نخواهد كرد ، ولى منظور مولا انجام كار نيست ، بلكه تحصيل عذر است تا عبد خويش را مؤاخذه كند و كتك بزند . در اينجا هم امر هست و طلب هم وجود دارد ولى ارادهء حقيقى در ميان نيست . نتيجه : پس معلوم مىشود طلب و اراده دو چيزند و مغايرت دارند و اگر اتّحاد داشتند ، بايد هرجا يكى بود ديگرى هم باشد . جواب ما : مرحوم آخوند مىفرمايد كه اين دليل هم خالى از خلل و نقصان نيست ، زيرا اين سؤال مطرح مىشود كه در دو نمونهء فوق كدام مرتبه از طلب وجود دارد ؟ قطعا طلب انشائى در كار است نه طلب حقيقى ، زيرا فرض اينست كه مولى قلبا طالب فلان كار نيست و باز مىپرسيم : « كدام مرتبه از اراده در اين‌گونه موارد نيست ؟ قطعا بايد بگوئيم كه ارادهء حقيقى در ميان نيست ، براى بار سوّم مىپرسيم : « نتيجهء دليل چيست ؟ » قطعا خواهيد گفت : « نتيجه آن است كه طلب انشائى غير از ارادهء حقيقيّه است ، و ارادهء حقيقى غير از