است ، يا نقص وصفى مثلًا كم عقل است . پس عيب عبارت است از مطلق نقص و كاستى از مرتبهء صحت و سلامت .
و كمال هم در مقايسه با نقص معنايش روشن مىشود كه هر آنچه نسبت به مرتبهء صحت ، يك مزيّتى محسوب مىشود و عرف آن را امتياز و نقطهء قوت مىشمارد مثل علم ، صنعت ، جوانى و . . . .
پس با معنا و مفهوم لغوى و عرفى عيب آشنا شديم ، ضمناً روشن شد كه صحّت مقتضاى طبيعت و ذات هر شيئى است ولى معيوب يا كامل بودن زائد بر ذات و عارض بر آن است و مقتضاى يك سلسله علل و اسباب خارج از اصل ماهيت شيئى است و شيئى لوخلّى و طبعه چنين اقتضايى نداشت و عوامل ديگرى موجب عيب و نقص يا موجب كمال و مزيّت شده است .
قول : ثم ان مقتضى حقيقة الشيئى . . . :
گفتيم كه صحّت مرتبهء متوسط ميان كمال و نقص است و همان چيزى است كه اصل ماهيت و طبيعت شيئى لوخلّى و طبعه مقتضى آن است ، حال از كجا بشناسيم كه فلان صفت و خصوصيت مقتضاى ذات و طبيعت شيئى است ؟ دو راه مرحوم شيخ بيان مىكنند :
1 . گاهى از خارج ( اى الخارج عن ملاحظة غلبة الافراد ) مىفهيم يعنى بدون ملاحظهء افراد آن و اين كه غالب افراد داراى چه صفاتى هستند و غير غالب داراى چه صفاتى ، خودبهخود و با نظر به خود حقيقت شيئى مىتوان شناخت كه مقتضاى ذات آن چيست ؟ فى المثل مقتضاى طبيعت انسان و غيرانسان از حيوانات اين است كه بينا و شنوا باشند و كورى يا كرى در آنها عيب است ولو اغلب افراد آنها فاقد صفت بينائى و شنوائى باشند ، چه اين كه به وضوح مىفهميم كه كتابت براى عبد يك صفت كمال است ولو اكثر عبيد در خارج فاقد اين كمال باشند يا صفت آشپزى براى كنيز يك كمال است ولو بيشتر كنيزان فاقد طبّاخى باشند .
2 . و گاهى از راه ملاحظه اغلب افراد يك نوع و اين كه اكثريت داراى فلان صفت هستند ، مىتوانيم بفهميم كه اين صفت مقتضاى طبيعت و ذات آنها است و نداشتن آن نقص و عيب محسوب مىشود .
البته از نظر دقت عقلى نمىتوان گفت كه چون اكثر افراد داراى فلان صفت هستند پس ذاتى و مقتضاى ذات آنها است . چنين ملازمهاى عقلًا نيست زيرا چهبسا صفتى در اغلب افراد باشد و مع ذلك عارضى و بالعرض باشد نه بالذات ( مثل صفت حسد و غيبت كردن و عُجب و . . . كه در غالب آدميان هست و محصول علل و عوامل گوناگون است نه اين كه مقتضاى ذات آنها باشد . ) ولى از نظر عرف و عادت ملازمه هست و عقلاى قوم اگر صفتى را در 90 % افراد نوعى مشاهده كنند حكم كلى مىكنند و مىگويند اين مقتضاى ذات و طبيعت آن است و اگر
شرح مكاسب (فارسى) — صفحة 126
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٢٦