[ مصيبتزده و غمگين ] بود تا زمانى كه از دنيا رفت . « 1 »
3 - روايت صفوان بن مهران كه شتردار بوده از امام هفتم عليه السّلام :
راوى گويد : به محضر امام هفتم عليه السّلام رسيدم ، امام به من فرمود : اى صفوان همهء كارهاى تو پسنديده است مگر يك كار [ كه ناپسند است . ] عرض كردم :
فدايت شوم ، كدام كار من ناپسند است ؟ فرمود : شترانت را به اين مرد [ يعنى هارون الرشيد ] كرايه مىدهى ، عرض كردم : يابن رسول الله صلى اللّه عليه و آله به خدا سوگند براى عيش و نوش و كارهاى غلط و لهو و لعب و سفر صيد و مانند آنكه كرايه ندادهام ، براى رفتن به مكهء معظّمه و انجام اعمال حج كرايه دادهام تازه خودم هم با او نرفتهام و سرپرستى شترانم را به عهده نگرفتهام ، بلكه فرزندانم و جوانانم را فرستادهام .
امام عليه السّلام فرمود : آيا كرايهء شترانت را از هارون مىگيرى يا نه ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود : آيا دوست دارى كه آنها زنده باشند و از سفر حج برگردند تا كرايهء تو را بدهند يا نه ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود :
« من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده الى النّار »
صفوان گويد : از محضر امام عليه السّلام مرخص شدم ، و رفتم تمامى شترانم را بدون استثناء فروختم ، خبر به هارون الرشيد « لع » رسيد ، مرا طلبيد ، وقتى نزد او رفتم به من گفت : آقاى صفوان شنيدهام تمام شترانت را فروختهاى ، گفتم :
آرى ، پرسيد : چرا فروختهاى ؟ گفتم : من پيرمرد شدهام و بچّهها هم خيلى تن به اين كارها نمىدهند [ و بدرستى خدمت شتران نمىكنند . ] بدين منظور فروختهام [ و در واقع عذر و بهانهاى تراشيدم . ]
هارون گفت : هيهات هيهات [ يعنى اينطور نيست ، اينطور نيست ، اين سخن تو خيلى دور از واقعيت است . ] من خوب مىدانم كه چه كسى به تو اين
هامش
( 1 ) وسايل الشيعه ج 12 ص 128 باب 42 حديث 3