يعنى صاحب الزمان
ارواحنا فداه را زيارت كرد
و با گريه عرضه داشت : اى مولاى من ؛ براى نجات من از دست اين ستمكاران ، نزد خدا شفاعت كن .
فرمود : دعاى عبرات را بخوان .
گفت : دعاى عبرات چيست ؟
فرمود : در كتاب مصباح تو هست .
عرض كرد : اى مولاى من ؛ در كتاب مصباح من نيست .
فرمود : در مصباح نگاه كن آن را مىيابى .
وى از خواب بيدار شد و نماز صبح را گزارد و كتاب مصباح را گشود ، و ديد كه در بين برگهاى كتاب ، برگى قرار داده شده كه دعاى عبرات روى آن نوشته شده است ؛ و اين دعا را چهل بار خواند .
فرماندار يادشده دو همسر داشت ؛ يكى عاقل و داراى تدبير در امور بود ، و همين زن نزد فرماندار از اعتماد ويژهاى برخوردار بود .
نوبت اين زن شد و فرماندار نزد او آمد . زن به او گفت : آيا يكى از فرزندان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام را زندانى كردهاى ؟ گفت : چرا چنين سؤالى مىپرسى ؟
زن گفت : شخصى را ديدم كه گويا نور خورشيد از چهرهاش مىدرخشيد با دو انگشتش حلقوم مرا گرفت و گفت : مىبينم شوهرت فرزند مرا زندانى كرده است ، و در آب و غذا به او سختگيرى مىكند ! ؟ گفتم : شما كيستيد ، اى سرور من ؟
فرمود : من علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستم ؛ به همسرت بگو : اگر فرزندم را آزاد نكند ، به طور حتم خانهاش را ويران مىكنم .
اين خواب تأثير زيادى در حاكم گذاشت و گفت : من از اين جريان بىخبرم ؛ آن گاه ، نمايندگان خود را فرا خواند و پرسيد : آيا كسى را زندانى كردهايد ؟
گفتند : همان پيرمرد علوى كه دستور دادى او را بگيريم .
الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 536
مساهمون: سيد مرتضى مجتهدى سيستانى
ص٥٣٦