شب كه مردم خواب بودند به نماز مىايستاد .
با اين سخنان متوجّه شدم كه او از فرزندان حضرت على عليه السلام است و بدين جهت نسبت به او محبّت پيدا كردم ، ولى در حالى كه در پيش رويم بود او را گم كردم ؛ نفهميدم به آسمان بالا رفت يا به زمين وارد شد . از مردمى كه در اطرافش بودند پرسيدم : آيا اين شخص علوى را مىشناسيد ؟
گفتند : آرى ؛ هر سال با پاى پياده و به همراه ما به سفر حج مىآيد .
گفتم : سبحان اللَّه ؛ به خدا سوگند ، اثرى از پيادهروى در او مشاهده نكردم . پس از آن به مزدلفه رفتم و بسيار اندوهگين شدم كه چرا از او جدا شدم .
آن شب به خواب رفتم و در عالم خواب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه فرمود : اى محمّد ؛ به خواستهء مهمّ خود كه دنبالش مىگشتى رسيدى و او را مشاهده كردى .
گفتم : اى آقاى من ؛ چه كسى را مىگويى ؟
فرمود : همان كه امشب او را ديدى ؛ او امام زمان شما بود
. « 1 »
حكايت دعاى عبرات
علّامهء حلّى رحمه الله در آخر كتاب « منهاج الصلاح » در مورد دعاى عبرات مىفرمايد :
اين دعاى مشهورى است كه از امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السلام
روايت شده است .
سيّد سعادتمند جناب رضى الدين محمّد بن محمّد بن محمّد آوى قدس سره در مورد اين دعا جريانى دارد كه مشهور است و يكى از فضلا در حاشيه آن دعا نوشته است :
مولاى سعادتمند جناب فخرالدين محمّد بن شيخ جمالالدين از پدر بزرگوارش ، از جدّ فقيهش يوسف ، از همان سيد رضى الدين روايت مىكند كه فرمود :
مدّتى طولانى در زندان يكى از فرمانداران سلطان جرماغون گرفتار بود و به شدت در تنگنا و سختى به سر مىبرد . تا آن كه در خواب ، جانشين شايستهء پيامبر ،
هامش
( 1 ) . كمال الدين : 471 .