ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ
( 17 )
دور كرد خدا روشنى آنها را ، و گذاشت آنها را در تاريكىها كه هيچ نمىبينند .
تفسير : مثال منافقان مانند كسانيست كه در شب ديجور در صحرا آتش افروخته باشند تا راه پديد آيد ؛ چون آتش درخشيد و اندكى راه پديدار گرديد ، خدا آن را خاموش ساخت ، و آنها ديگر ديده نتوانستند ، « 1 » و در ظلمت شب در ميان صحرا مبهوت ايستادند . بدينگونه ، منافقان نيز از مسلمانان ترسيدند ، و خواستند از فروغ كلمهء شهادت مستفيد شوند ؛ آنها از منافع آنى و زبون ، مانند حفظ مال و جان ، در استفاده بودند كه فروغ كلمهء شهادت از نگاه ايشان منطفى شد ، و آن منافع فانى و فرومايه از ميان رفت ، و در نخستين مرحلهء مرگ به عذاب اليم گرفتار شدند .
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ
( 18 )
( ايشان ) كرند ، گنگند ، كورند ؛ پس ايشان باز نمىگردند ( از گمراهى ) .
تفسير : كرند ، سخنان حق را نمىشنوند ؛ گنگند ، حرف راست نمىگويند ؛ كورند ، سود را از زيان باز نمىشناسند . كر و گنگ تواند راه رود ؛ كور تواند به كسى آواز دهد ، يا آواز كسى را شنود ؛ امّا ، بازگشت اين منافقان به سوى حق هيچ توقّع نمىشود ؛ « 2 » زيرا ، هم كرند و هم گنگ و هم كور .
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ
يا مثال آنها مانند ( اصحاب ) از آسمان ، در آن تاريكىها و رعد و برق است ، باران شديد است كه آمده باشد
هامش
( 1 ) - ديگر نتوانستند ببينند ،
( 2 ) - به هيچ روى انتظار نمىرود ؛