در حالى كه جگرم كباب مىشد به منزل آمدم حدود چهل و هفت سؤال غامض كه جواب آنها را نمىدانستم نوشتم كه به احمد بن اسحاق وكيل امام حسن عسكرى عليه السّلام بدهم تا برايم جواب آورد به خانه او آمدم گفتند به مسافرت رفته است ، در راه ، خودم را به او رساندم و جريان را گفتم .
فرمود با هم به سامراء برويم و از حضرت عسكرى عليه السّلام جواب آنها را بخواهيم ، با او به سامراء رفتم از حضرت اجازه خواسته داخل شديم . . . چون نگاهمان به حضرت افتاد ، ديدم جمال مباركش مانند ماه چهارده شبه بود ، در روي زانويش بچهاى نشسته بود كه در زيبايى و جمال به مشتري شبيه بود ( حضرت مهدى صلوات اللَّه عليه ) .
در محضر امام انارى بود از طلا كه با جواهر پرقيمت نگينهايى بر او زده بودند بعضى از رؤساء بصره آن را به حضرت اهداء كرده بود ، حضرت چيزى مىنوشت ، هر وقت مىخواست بنويسد ، بچه دست او را مىگرفت ، امام آن انار را به دور مىانداخت ، آن بچه براى آوردن آن مىرفت و امام مىنوشت . . .
( بعد از شرح مفصل از جوابهايى كه آن كودك ( صلوات اللَّه عليه ) به امر پدرش داد ) تا فرمود : اما آنچه خصم تو گفت : آيا آن دو با ميل اسلام آوردند يا با اكراه ؟ چرا نگفتى : آن دو از روى طمع اسلام آوردند ، زيرا كه با يهود اختلاط مىكردند و خبر خروج رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و غلبه آن حضرت را از يهود و از تورات و كتب مقدسه دريافت كرده بودند . . . « 1 »
هامش
( 1 ) احتجاج طبرسى شرح احتجاجهاى حضرت امام زمان عليه السلام احتجاج اول .