شاه در عجب شد ، شمعون او را به طرف خدا خواند ، شاه ايمان آورد ، اهل مملكت او نيز ايمان آوردند ولى قومى كافر شدند .
آن گاه طبرسى رحمه اللَّه فرموده : عيّاشى نظير اين سخن را با سند خود از ابو حمزهء ثمالى و غير او ، از امام باقر و امام صادق عليهما السّلام نقل كرده ، امّا در بعضى روايات هست كه آن دو را و بعد سومى را خدا فرستاد و در بعضى آمده كه خدا به عيسى وحى فرمود چنين كارى بكند ، آن گاه شمعون را فرستاد تا آن دو را آزاد نمايد و در بعضى هست كه ميّت زنده شده ، پسر پادشاه بود ، اما ابن اسحق گويد : پادشاه كافر شد ، او و قومش قصد كشتن پيامبران را كردند ، حبيب از اين كار با خبر شد ، شتابان آمد و اهل شهر را به طاعت رسولان دعوت نمود .
( مجمع البيان ) .
ناگفته نماند : ظهور آيات قصّه در آنست كه مردم شهر ايمان نياورده و با پيامبران به مبارزه برخاستهاند ، و حبيب را به علّت آنكه از پيامبران دفاع ميكرده ، به شهادت رساندهاند و سپس همگى در اثر عذاب آسمانى از بين رفتهاند :
إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ
شايد روايات صحنهء ديگرى از حالات آنها را بيان داشته است و اللَّه العالم اينك مىرسيم به تفسير آيات :
13 -
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ
.
الف و لام « القرية » براى عهد و اشاره به شهر معهودى است به اطمينان ميتوان گفت : اهل مكّه از آن شهر و جريان آن اطّلاع داشتهاند تا به طور مثل به آنها نقل شده است .
در مجمع البيان فرموده : اصحاب القرية بدل است از « مثلا » به گفتهء بعضى « مثلا » مفعول ثانى « اضرب » است .
14 -
إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ
.