قصهء رسولان و اهل شهر
در كتب حديث و تفسير در رابطه با شهرى كه پيامبران به آن آمدند قضايايى نقل شده كه با ظهور آيات سازگار نيست ، ما اوّل يكى از آن نقلها را مىآوريم ، سپس نظر خود را بيان خواهيم كرد .
در مجمع البيان فرموده : گويند عيسى عليه السّلام دو نفر از حواريّون خود را به شهر انطاكيه فرستاد ، چون به شهر نزديك شدند ، پير مردى را ديدند كه گوسفندان خود را مىچرانيد او حبيب ( صاحب يس ) بود ، حبيب به آن دو گفت شما كيستيد ؟ گفتند : فرستادگان عيسى هستيم شما را از عبادت بتها به عبادت خدا مىخوانيم . گفت : آيا معجزهاى داريد ؟ گفتند : آرى با اذن خدا مريض را شفا مىدهيم ، كور و پيس را صحت مىبخشيم .
حبيب گفت : من پسرى دارم كه سالها زمينگير است ، گفتند : ما را به منزل خويش ببر تا او را به بينيم ، چون به منزل او آمدند ، دست بر آن مريض كشيدند ، در دم به اذن خدا صحّت يافت ، قضيّه در شهر شايع شد و عدهء كثيرى به وسيله آن دو شفا يافتند .
پادشاه مشركى بر آن شهر حكومت داشت ، نمايندگان عيسى را خواست و گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : فرستاده عيسى هستيم آمدهايم تو را از عبادت اصنامى كه نمىشنوند و نمىبينند ، بعبادت خدايى كه مىشنود و مىبيند دعوت نمائيم .
پادشاه گفت : مگر غير از اين بتها خداى ديگرى داريم ؟ ! گفتند : آرى همان خدايى كه تو را و خدايانت را به وجود آورده است . پادشاه گفت : برويد تا در كار شما فكرى بكنم ، آنها از محضر شاه بيرون آمدند ، مردم بازار آنها