آمده كه امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه فرمود : كعب دروغ گفته است . . . انبياء اللَّه ظلم نمىكنند و امر به ظلم نمىنمايند كه آنها معصوم و پاكند « لانهم معصومون مطهرون » .
و نيز گفتهاند : سليمان و يارانش شروع كردند به مسح بر ساقها و گردنهاى خود و آن وضوى آنها بود تا بعدا نماز بخوانند اين سخن در فقيه به لفظ « روى عن الصادق عليه السّلام » نقل شده است .
34 -
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ
.
اين دومين قصه از قصههاى سليمان در اين سوره است ، در الميزان فرموده از ميان اقوال مختلف مىشود آن را پذيرفت كه سليمان كودكى داشته خدا او را بميراند و بر تخت سليمان انداخت و سليمان به آيندهء آن كودك اميد بسته بود ، مردن او سليمان را متنبّه كرد كه كار خويش را به خدا تفويض كند و به او دل نبندد .
به نظر مىآيد كه اين بهترين تفسير از تفاسير گوناگون است « ثم اناب » نشان مىدهد كه مردن آن كودك و گذاشته شدن جنازهاش بر تخت سليمان ، او را متوجه كرده كه نمىبايست به او دل ببندد و مطمئن باشد ، لذا به خدا رو آورده و توبه كرده است ، احتمالات ديگر را در مجمع البيان و مانند آن مطالعه فرمائيد .
35 -
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ
.
قسمت اول آيه راجع به مطلب سابق است ،
هَبْ لِي مُلْكاً . . .
تقاضاى مخصوصى است از خدا ، ظاهرا مرادش از اين تقاضا ، اختصاص به خود است نه بخل به ديگران يعنى حكومتى مخصوص كه در ديگران نباشد به من عطا فرما ، نظير آنكه بگوئيم اين ساختمان مخصوص به من است ، نظير ندارد ، ولى اين مانع از آن نيست كه