گفت كسى به جنگ من بيايد ، زبير بن عوام او را كشت ، ابن اسحق گويد على عليه السّلام با نيزه از گردن او زد و او را كشت . آن گاه آن حضرت دربارهء قتل عمرو چنين فرمود :
نصر الحجارة من سفاهة رأيه * و نصرت رب محمّد بصواب فصربته و تركته متجدلا * كالجذع بين دكادك و رواب و عففت عن اثوابه لو اننى * كنت المقطر بزنى اثوابى
يعنى : او از سبك مغزيش بتهاى سنگى را يارى كرد ولى من از روى صدق رب محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را يارى نمودم ، او را زدم و مانند تنهء درختى ميان تپّهء ريگها انداختم من از بيرون آوردن لباس او درگذشتم اما اگر او مرا به زمين مىانداخت لباسم را در مىآورد .
كشته شدن عمرو و فرار يارانش تزلزلى در قواى شرك پديد آورد ، از از آن طرف مردى به نام نعيم بن مسعود نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمد و گفت : من مسلمان شدهام ولى كسى از قوم من نمىداند اگر امرى دارى بفرما ، حضرت فرمود تو يك نفر مسلمان هستى اگر حيلهاى دارى به كار بر و اينها را از ما دور كن
« فانما الحرب خدعة »
، نعيم كه از قبيله اشجع بود ، پيش بنى قريظه رفت و گفت : موقعيت شما و قريش و غطفان يكسان نيست . شما اهل اين محل هستيد ، اموال ، زنان و فرزندان شما در اين ديار است ، قريش اگر پيروز شوند هيچ و گرنه عقب نشسته و به ديار خويش مىروند آن وقت شما به تنهايى از عهدهء محمّد صلّى اللَّه عليه و آله نمىتوانيد بر آئيد .
آن گاه گفت : صلاح آنست كه از سران قريش و غطفان چند نفر را به صورت رهن و گروگان به شما بدهند كه مطمئن باشيد تا به آخر خواهند جنگيد يهود اين پيشنهاد را پذيرفتند و خوششان آمد .
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 327
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص٣٢٧