قضينا : قضاء فيصله دادن به امر ، قولى باشد يا فعلى ، از خدا باشد يا از بشر . و نيز به معنى صنع ، حتم و بيان آيد ، آن در آيه به معنى اعلام و خبر دادن است
قَضَيْنا إِلَيْهِ
: به او اعلام كردم و خبر داديم .
يستبشرون : بشارت و بشرى : خبر مسرت بخش استبشار : طلب شادى و دانستن يا يافتن چيزى كه شاد مىكند « يستبشرون » : از دانستن قضيه شاد مىشدند .
تفضحون : فضح : رسوا كردن . عيب كسى را آشكار كردن .
فَلا تَفْضَحُونِ
:
مرا رسوا نكنيد .
تخزون : خزى : خوارى « لا تخزون » : خوارم نكنيد .
لعمرك : عمارة : آباد كردن . عمر ( بر وزن عقل و عنق ) دوران زندگى و مدت آبادى بدن به وسيلهء حيات و روح . « لعمرك » : سوگند به زندگى تو .
سكرة : سكر ( بضم سين ) : مستى . و چون غفلت و بىخبرى نوعى از مستى است لذا به غفلت ، سكرة گفتهاند « سكرتهم » : غفلت آنها .
يعمهون : عمه ( بر وزن شرف ) : سرگردانى . راغب گفته آن سرگردانى ناشى از حيرت است « يعمهون » : سرگردان مىشوند .
مشرقين : شرق ( بر وزن شرف ) و شروق : طلوع آفتاب . مشرق ( بضمّ ميم و كسر راء : كسى كه وارد وقت طلوع شود « مشرقين » وارد شوندگان به وقت طلوع ، در آيات ديگر « مصبحين » آمده است .
سافلها : سفل ( مثل قفل ) : پائين ، پستى . سافل : پائين .