پيمانه نيست ، فكر كردند اهل كاروان آن را دزديده است ، لذا يك نفر از آنها فرياد كشيد : اى اهل كاروان شما دزد هستيد .
به دنبال اين ندا ، برادران يوسف گفتند : چه چيز گم كردهايد ؟ منادى گفت : پيمانهء پادشاه را گم كردهايم هر كه آن را بياورد يك بار شتر گندم پاداش خواهد گرفت . گفتند : به خدا ما براى فساد به اينجا نيامدهايم و ما از اول دزد نبودهايم .
منادى گفت : اگر بعد از تحقيق معلوم شد كه دزدى كردهايد با شما چه معامله كنيم ؟ گفتند : در قانون ما خود دزد را به جاى سرقت بازداشت مىكنند و مىگيرند اگر ثابت شود كه از ما دزدى كرده است او را بگيريد .
پس از اين گفتگو يوسف اول بارهاى برادرانش كاوش كرد سپس پيمانه را از بار برادرش بيرون آورد ، اين تدبير را خدا به او آموخته بود زيرا در قانون مملكت مصر نمىتوانست برادرش را بگيرد ، آنها چون اين بديدند گفتند : اگر اين دزدى كرده است برادرش نيز پيش از اين دزدى كرده بود ، يوسف از اين نسبت ناراحت شد ولى عكس العمل نشان نداد .
آن گاه گفتند : اى عزيز او پدر پير و محترمى دارد يكى از ما را به عوض او بگير كه آدم نيكوكارى هستى ؟ يوسف گفت : پناه بر خدا كه آدم بىگناه را به جاى گناهكار بگيريم و از ستمكاران باشيم .
آنها چون از قبول يوسف مأيوس شدند نجوىكنان از ديگران كنار كشيدند برادر بزرگشان گفت : آيا نمىدانيد كه پدرمان از ما عهد اكيد گرفته است تا بنيامين را برگردانيم ، آيا به ياد نداريد كه قبلا دربارهء يوسف چه اشتباهى كردهايم ؟
من از اين محل خارج نخواهم شد مگر آنكه پدرم اجازه دهد شما پيش پدر برگرديد و بگوئيد : پدر جان پسرت دزدى كرد ، او را گرفتند ما قول داده
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص١٥٦