تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
مجلس كرده و گفتند : زن عزيز از غلام خود كام مىخواهد و به او شيفته شده است ، او بىشك در ضلالت است كه يك زن آزاد به غلام خود طمع مىكند ، زن عزيز چون اين را شنيد مجلسى آراست و آن زنان را به آن مجلس دعوت كرد و در اختيار هر يك كاردى گذاشت ، آن گاه به يوسف دستور داد كه وارد آن مجلس شود ، يوسف كه وارد آن مجلس شد ، زنان از ديدن زيبايى يوسف چنان به او خيره شدند كه نتوانستند چشم از او بركنند و در نتيجه به جاى ميوه انگشتان خود را بريدند و گفتند : از خدا دور اين بشر نيست اين فقط فرشتهء بزرگوارى است . زن عزيز از اين موقعيت استفاده كرده گفت : اين همان جوان است كه مرا در عشق او ملامت كرده‌ايد ، آرى من او را به سوى خود خوانده‌ام و او امتناع كرده ، من در عشق خود باقى هستم ، اگر خواستهء مرا اجابت نكند حتما به زندان خواهد رفت ( عجبا از اين بىشرمى ، به جاى پوشيدن قضيه همه چيز را برملا مىكند ، آن زنان نيز اين جريان را دور از عفت نمىدانند معلوم نيست عفت عمومى در آن محيط چقدر سقوط كرده بود ) يوسف عليه السّلام به دنبال شنيدن تهديد به زندان رو به خدا كرد : پروردگارا زندان بر من خوشتر است از آن بىعفتى كه مرا به سوى آن مىخوانند ، من بحول و قوهء تو به خود اين جرئت را مىدهم ، اگر تو حيلهء زنان را از من برنگردانى به آنها ميل مىكنم و از نادانان مىشوم ، خدا دعاى او را اجابت و در تصميمش پايدارتر گردانيد . و چون رسوايى زن به بيش از حد رسيد صلاح چنان ديدند كه تقصير را به گردن يوسف انداخته و زندانش كنند تا آبروى مختصرى براى خانواده عزيز باقى باشد ، بدين جهت يوسف را راهى زندان كردند ، در اين آيات عفت و تقواى شديد يوسف عليه السّلام به خوبى مجسّم شده است .
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 115 | على اكبر قرشى بنابى