نزد پدرم تشريف نياورى براى خانوادهء ما ننگ خواهد بود آن حضرت وارد اطاق عبد اللَّه شد منافقان نيز در آنجا بودند ، پسرش عبد اللَّه گفت : يا رسول اللَّه بر پدرم عبد اللَّه بن ابى از خدا مغفرت بخواه ، حضرت براى او استغفار كرد عمر بن خطاب در مقام اعتراض گفت : يا رسول اللَّه مگر خدا نهى نكرده از اينكه براى منافقان نماز بخوانى . يا استغفار كنى . حضرت به او اعتنايى نكرد ، عمر اعتراض خود را تكرار كرد ، حضرت فرمود : واى بر تو خدا در اين كار مرا مخير كرده من اينطرف را اختيار كردم خدا فرموده :
اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ
چون عبد اللَّه مرد پسرش پيش آن حضرت آمد كه پدر و مادرم به فدايت اگر صلاح بدانى به جنازهء پدرم حاضر شوى ، حضرت در تشييع او حاضر شد و بر سر قبرش ايستاد . عمر اعتراض كرد مگر خدا از اين كار نهى نفرموده است ؟ فرمود : واى بر تو آيا ميدانى چه گفتم ؟ گفتم : خدايا قبرش را پر از آتش كن ، درونش را پر از آتش كن و او را وارد آتش كن ، آن حضرت از اعتراض عمر قيافهاش متغير گرديد .
اين روايت را قمى به معصوم عليهم السّلام نسبت نداده است و در آن هست كه حضرت بر او استغفار كرد و بر سر قبرش ايستاد و ظهورش در آنست كه بر او نماز هم خواند .
در تفسير عيّاشى از زراره نقل شده كه از امام باقر عليه السّلام شنيدم : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به پسر عبد اللَّه بن ابى گفت : چون از كار پدرت فارغ شدى مرا خبر كن آن وقت او مرده بود ، او آمد و آن حضرت را خبر كرد ، حضرت كفش خود را برداشت و خواست برخيزد ، عمر گفت : مگر خدا نگفته :
وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ
حضرت فرمود واى بر تو خواهم گفت خدايا قبرش را پر از آتش و جوفش را پر از آتش كن و در قيامت داخل آتشش نما .
و در روايت ديگر از امام باقر عليه السّلام نقل كرده : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله . . . دست