عايشه و حفصه با صفيه بد بودند و به او رشك مىبردند ، روزى گفتند : صفيه يك يهودى است و خون يهود در عروقش موج مىزند ، صفيه از اين سخن بر آشفت و گريهكنان مطلب را برسول خدا عرض كرد حضرت فرمود : « چرا نگفتى شوهرم محمّد پدرم هارون و عمويم موسى عليهم السّلام است .
صفيه در حدود پنجاه هجرى از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد ( نساء النبى ) .
ماريه هديهء مصر
« حاطب بن ابى بلتعه » سفير رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نامهء آن حضرت را به « مقوقس » پادشاه « مصر » برد ، در آن نامه از پادشاه دعوت شده بود كه باسلام آيد و قوم خويش را باسلام دعوت كند . « مقوقس » پس از خواندن نامه ، آن را با احترام تمام پيچيد و در ظرفى از عاج گذاشته و به خدمتكارى تحويل داد . سپس از « حاطب » صفات پيامبر پرسيد و جواب شنيد .
آن گاه گفت : مىدانستم كه پيامبرى مىماند و مىپنداشتم كه از شام مبعوث گردد چون آنجا مبعث پيامبران است ولى مىبينيم كه از عربستان مبعوث گشته . . .
مشكل اينجا است كه « قبطيان » اين دعوت را از من نخواهند پذيرفت و من هم نمىخواهم حكومتم از دست برود ، سپس به آن حضرت چنين نوشت : « نامهات را خواندم ، مرادت را فهميدم مىدانستم كه پيامبرى مانده و بايد مبعوث گردد ولى گمان مىكردم از شام برخيزد . . . فرستادهات را احترام كردم و دو نفر كنيز « ماريه - سيرين » براى شما فرستادم كه در ميان « قبط » بسيار با ارزش هستند ، و لباسهايى و مركبى براى شما اهدا كردم و السلام عليك » سپس بحاطب اعتذار كرد كه « قبط » بدين خويش پاى بند است و گفت : اين سخنان ميان من و تو امانت است و نبايد مصرىها حتى از يك حرفش مطلع باشند .
« حاطب » با هدايا و هزار مثقال طلا ، و يك غلام اخته ، و با ماريه و خواهرش