نيستند آنها مگر آنكه گمان ميكنند . يك دستهء كفار بلكه اكثريت آنها دهرى مذهب هستند ما وراء حس موجودى قائل نيستند و ميگويند : هر چه وجود پيدا كند بايد محسوس باشد نه خدايى قائلند و نه ملكى و نه جنى و نه عقل مجرّدى و نه روح ملكوتى و نه بهشتى و نه جهنمى و نه حسابى و نه كتابى و نه پيغمبرى و نه امامى و نه دينى و نه شريعتى و نه بعثى و نه قيامتى همين است دنيا كه طبيعت اقتضا مىكند بياييم به دنيا و برويم هست و نيست شويم . اينها را طبيعى مذهب و لا مذهب و دهرى مذهب ميگويند با اينكه ميگوييم اين طبيعت كجا بود كى او را موجود كرد اوّلا ، ثانيا اينكه طبيعت كه ديده نميشود و ناديده را كه ميگوييد موجود نيست ، ثالثا شما عقل و شعور و ادراك نداريد زيرا عقل و شعور و ادراك ديده نميشود .
وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا
تقديم موت بر حيات شايد نظر اينها اين باشد كه پس از مردن و خاك شدن باز همين خاك بمقتضاى طبيعت سير مىكند تا آدم شود و هكذا .
وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ
چون بخار قلب تمام شد و خون از جريان افتاد انسان ميميرد نه قابض ارواحى در بين است و نه اراده و مشيّتى .
وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ
زيرا دليلى بر نبودن ما وراء الطبيعة ندارند بلكه چون مشاهد نيست گمان ميكنند كه نيست .
إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ
ظنّ در اينجا مجرّد خيال و توهم است .
[ سوره الجاثية ( 45 ) : آيه 25 ]
وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ ما كانَ حُجَّتَهُمْ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتُوا بِآبائِنا إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ( 25 )
و زمانى كه بر آنها تلاوت شود آيات ما نيست در جواب آنها و حجّت و دليل آنها مگر آنكه ميگويند بياوريد پدران ما را اگر شما راست گو هستيد چون اينها ما وراء حسّ را قائل نيستند ميگويند ما تا نبينيم باور نميكنيم لذا ميفرمايد :
وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ
از بيان ادلّهء عقليّه و آيات قرآنيّه و حجج شرعيّه قبول نميكنند ، و هر چه بر آنها انبياء اقامهء معجزه كنند نميپذيرند چه