آن است كه پس از فساد بدن موجود باشد و بر اين معنى به قرائنى چند متوسّل شوند :
يكى آنكه صورتهاى متضادّه و علوم مختلفه در روح فراهم آيد با آنكه در اجسام چند صورت متضاد جمع نشود ، مانند نقش چند حيوان در يك موم ، نقش چند صورت در يك صفحه . و دليل ديگر آنكه چون مرد پير و فرتوت شود و قواى او زائل گردد و حتّى حافظهء صور و متفكّره از ميان برود و همهچيز را فراموش كند و در استنباط تازه تفكّر نتواند كرد ، باز قوّهء عاقله و خيال باقى است و مدرك كلّيّات است ، پس ادراك او تابع بدن نيست ، هرچند حافظه و مفكّر قوّهء جسمانى باشد . پس مراد از
لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ
حافظه و مفكّره باشد نه مطلق مدركات . « 1 »
مؤلف : لام عاقبت راست بر آن تأويل كه گفتهايم تا كار او به جايى بازآيد كه هيچ نداند پس از آنكه دانست ، و آن ، از نقصان فهم و عقل و ذكر او باشد كه او را كم شود و نسيان بر او غالب شود .
علّامه شعرانى : هرچه از قواى انسان ناشى از تركيب مزاج و بدن است ، به ضعف بدن ضعف پذيرد ؛ چون تابع است و بدن متبوع او و ضعف بدن موجب ضعف همهء خواص و افعال اوست . و از اين جهت ، در پيرى حافظه اندك مىشود ؛ چون در محلّى از مغز سر است و ادراك هرچه به سبب چشم و گوش و حواسّ ديگر باشد هم ضعيف مىشود ، امّا ادراك كلّى به هيچيك از اعضاى بدن مربوط نيست ؛ چون اعضا فقط از يك موجود مشخص خارجى متأثّر مىشود و كلّى به هيچ عضو ملموس نمىشود و انسان آن را درك مىكند ، به دليل اينكه سخن مىگويد و كلماتى كه در سخن گفتن به كار مىبرد ، كلّى است .
حيوانات و كودكان خورد در حواس با انسان بالغ مشتركند و هرچه او مىبيند ، آنها مىبينند ، جز مفاهيم كلّى و قواعد علمى كلّى را و اگر اين كلّىها ديدنى بود ،
هامش
( 1 ) . منهج الصادقين ، ج 6 ، ص 37 .