تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پژوهش هاى قرآنى علامه شعرانى در تفاسير مجمع البيان، روح الجنان و منهج الصادقين (فارسى) — صفحة 826

مساهمون:

ص٨٢٦
ديد و بشارت فرزند شنيد و از آن شگفتى نمود ، حالتى وى را عارض گشت و زبان او بند آمد و همچنان بود تا زنش آبستن گشت و يحيى متولّد شد . و روز هشتم ولادت كه نامگذارى فرزند بود ، به رسم يهود زبانش گشاده شد . و در قرآن سه روز است ، و اين دليل آن باشد كه قرآن از انجيل اقتباس نشده . « 1 »

قتل زكريّا عليه السّلام با ارّه

علّامه شعرانى : نصارى از اين داستان چيزى نمىدانند ، امّا در تاريخ ايشان مردى ديگر به نام زكريّا ، [ را ] غير آن‌كه پدر يحيى است ، چون مردم را به توحيد مىخواند ، در ميان هيكل سنگسار كردند . و چون حكايت قتل وى در قرآن و اخبار متواتره نيست ، سخن در آن نمىكنم . « 2 »

قتل يحيى عليه السّلام

علّامه شعرانى : گويند : در كتاب يوسف ، مورّخ يهودى كه معاصر حضرت يحيى يا اندكى پس از وى بود ، روايت قتل وى آمده است و آن پادشاه جبّار كه او را كشت ، هيروديس نام داشت و حضرت يحيى همهء مردم را موعظه مىكرد ، حتّى از شاه نمىترسيد . و زنى زانيه كه محبوبهء شاه بود ، وى را به قتل يحيى ترغيب مىكرد و روزى دختر خود را كه سلومه نام داشت ، بياراست و به رقصيدن حضور شاه واداشت ، چنان‌كه شاه را خوش آمد و گفت : هرچه خواهى حاجت تو را برآورم ، دختر گفت : سر يحيى را خواهم . شاه فرستاد سر آن پيغمبر خدا را در زندان بريدند و براى آن زانيه آوردند و از جبّاران نظير اين عمل بعيد نباشد ؛ چون پيغمبران و اتباع آنان را مفسد جامعه و داعيهء خرافات و مانع كوشش در امر جهان دانند . « 3 »
هامش
( 1 ) . منهج الصادقين ، ج 5 ، ص 402 . ( 2 ) . همان . ( 3 ) . همان ، ص 405 .