رعويل را به آب آوردن « 1 »
فَأَدْلى دَلْوَهُ
آمد و فرستاد « 2 » دلو خويش را به چاه ، يوسف به رسن درآويخت و برآمد ناگاه ، و ايشان « 3 » شدند از آن آگاه ،
قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ
گفت مژده كه برآمد كودكى « 4 » چون ماه
وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً
[ و ] پنهان داشتندش از ديگران ، و گفتند اين بضاعتى است در دست ما از دست يكى از دوستان
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ
و خداى عزّ و جلّ دانا بود به كردار ايشان . ( 19 )
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ
و فروختندش برادران ، به سالار آن [ كاروان ] ، به بهاى ارزان ، اندك با نقصان ؛
دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ
درمهاى شمرده ، چهل يا بيست يا ده ؛
وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ
و بودند در آن بها بىرغبت ، چه نبودشان از وى در دل محبت . ( 20 )
وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ
و گفت آن كه خريدش از مصر و آن عزيز مصر بود
لِامْرَأَتِهِ
مر زن خويش را يعنى زليخا كه سيدهء نساء عصر بود
أَكْرِمِي مَثْواهُ
گرامى دارش ، و به جاى نيكو فرودآرش .
عَسى أَنْ يَنْفَعَنا
بود كه از وى منفعت گيريم ،
أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
يا وى را « 5 » به فرزندى پذيريم ؛
وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ
[ و ] همچنين دستگاه داديم يوسف را « 6 » در آن زمين ،
وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ
و علم تعبير خوابش « 7 » تعليم كرديمش و تلقين .
وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ
و خداى تعالى بر خلق « 8 » غالب و قهّار است ، بدانچه « 9 » ورا حكم و مشيّت و اختيار است ؛
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ
و ليكن « 10 » بيشترين مردمان ، نمىدانند آن . ( 21 )
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً
و چون رسيد يوسف به كمال به نيت ، و تمام عقل
هامش
( 1 ) - فقط در ن : « و قيل مالك بن ذعره » را اضافه دارد .
( 2 ) - ن و ت : و فروفرستاد .
( 3 ) - ن و ت : و چون .
( 4 ) - ن : برنائى .
( 5 ) - ن : ورا .
( 6 ) - ن : مر يوسف را .
( 7 ) - ن : خواب .
( 8 ) - ن : مر خلق را .
( 9 ) - ن : بر آنج .
( 10 ) - ن : و لكن .