شهر مصر [ بودند ] كه زن عزيز مصر طلب مىكند از غلام خويش ، مراد و كام خويش ؛
قَدْ شَغَفَها حُبًّا
دل بردش به مهر خويش و خيره كردش و شيدا ،
إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ
و ما مىبينيم زليخا را در خطايى پيدا . ( 30 )
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ
چون شنيد آن « 1 » گفت ايشان ، و آگاه شد از آن « 9 » آكفت ايشان ،
أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ
كس فرستاد و خواندشان « 2 »
وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً
و آماده كرده بود مر ايشان را نشستگاه و تكيهگاه آنجا نشاندشان ،
وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً
[ و ] هر يكى را كاردى داد ، مر بريدن طعامى را كه پيش ايشان نهاد .
وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ
و گفت اى يوسف بيرون « 3 » آى بر ايشان ،
فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ
چون ديدندش افتاد هيبتى در ايشان .
وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ
و دستهاشان بريدند ، چون كمال جمال يوسف ديدند « 10 » ،
وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ
و گفتند معاذ اللّه كه گوييم اين « 4 » آدمى است ، نيست اين مگر فرشته [ اى ] كه عزيز و گرامى است . ( 31 )
قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ
گفت اين آن است كه مرا از بهر وى ملامت مىكرديت ، به من چه رسيده بود « 5 » در سالها چون شما در يك ساعت به مشاهدهء وى اين معاملت كرديت ؛
وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ
و جستهام از وى مراد خويش ،
فَاسْتَعْصَمَ
و وى [ خويشتن ] نگاه داشته است « 6 » به قوّت اعتقاد خويش
وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ
و اگر نكند آنچه « 7 » مىفرمايمش
لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ
به زندان كنمش ، و خوارى نمايمش . ( 32 )
قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ
گفت اى پروردگار من زندان به من دوستتر از آنچ ايشان مرا بدان مىفرمايند « 8 » ،
وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ
هامش
( 1 ) - ن : « آن » ندارد .
( 2 ) - در « ن » اين فعل با « ب » تأكيد آمده است .
( 3 ) - ن : برون .
( 4 ) - ن : كه اين .
( 5 ) - اصل : بود چون .
( 6 ) - نگاهداشت .
( 7 ) - ن : آنج .
( 8 ) - ن و ت : مىخوانند .
( 9 ) - ن : « آن » ندارد .
( 10 ) - در « ن » اين فعل با « ب » تأكيد آمده است .