معاويه گفت : مىخواهم بدانم چرا على را دوست دارى و از من متنفر هستى ؟
دارميه گفت : على را بخاطر عدلش دوست دارم و از تو بهواسطه قتال با از خودت بهتر و طلب آنچه كه حقّ تو نيست خشمگينم . معاويه گفت : به همين خاطر است كه شكمت باد كرده و پستانهايت گنده گشته و كپلهايت پرگوشت شده است . دارميه گفت : اينها براى مادرت « هند » ضربالمثل شده بود .
معاويه گفت : حرف بدى نزدم . شكم زن وقتى بزرگ شد بچه كامل بوده و پستان چون بزرگ شود ، كودكش را پر شير مىدهد و كپل وقتى بزرگ باشد با وقار مىنشيند .
سپس معاويه گفت : على را ديدهاى ؟ دارميه گفت : بلى . معاويه پرسيد : او را چگونه ديدهاى ؟ دارميه گفت : حكومتى كه تو را فريب داده او را فريب نداده بود .
معاويه پرسيد : صدايش را شنيدهاى ؟ دارميه گفت : آرى ، قلب را جلا مىداد همانطور كه روغن ، طشت مسى را جلا مىدهد .
معاويه پرسيد : آيا نيازى دارى ؟ دارميه پرسيد : مىدهى اگر بخواهم ؟ معاويه گفت : بله . دارميه گفت : يكصد شتر سرخموى مىخواهم . معاويه پرسيد : با اينها چه مىخواهى انجام دهى ؟ دارميه گفت : با شير آن كودكان را غذا دهم و بزرگان را بزرگ شمارم و خوبيها را كسب و بين عشاير صلح و سازش ايجاد نمايم .
معاويه گفت : اگر اينهمه به تو دهم آيا جاى على را در دل تو مىگيرم ؟ دارميه گفت : سبحان اللَّه .
معاويه پرسيد : اگر على مىبود چيزى به تو نمىداد . دارميه گفت : به خدا قسم او كرك و پشم يكى از آنها كه اموال مسلمانان است ، به من نمىداد . « 1 »
هامش
( 1 ) - ( الغدير - جلد 10 - صفحه 166 و 167 ) .