به اين داستان نيز توجه كنيد :
بهلول ، هارونالرشيد را با صداى بلند و به اسم سه بار خواند ! هارون الرشيد پرسيد : اين كيست ؟ گفتند : بهلول ديوانه است ، هارون چون به بهلول رسيد به وى گفت : مىدانى كيستم ؟ بهلول پاسخ داد : تو كسى هستى كه اگر در شرق ظلم كنند و تو در مغرب باشى تو مسئول هستى ! هارون در انديشهء اين سخن فرو رفت و گريست ! سپس گفت : حاجتى از ما بخواه ، بهلول گفت : دستور بده گناه مرا ببخشند و مرا داخل بهشت كنند ! هارون گفت : اين از من ساخته نيست ، ولى مىتوانم قرضهاى تو را اداء كنم . بهلول گفت : با مال مردم كه دَين كسى پرداخت نمىشود .
هارون گفت : مستمرّى براى تو معين مىكنم . بهلول پاسخ داد : آيا ممكن است خداوند تو را فراموش نكند ولى رزق مرا فراموش كند .
در علت جنون ظاهرى بهلول آمده است كه : هارون براى بغداد قاضى مىخواست . همه بهلول را معرفى كردند ، هارون به وى پيشنهاد قضاوت نمود و بر آن اصرار ورزيد . بهلول يك شب از هارون مهلت طلبيد . صبح مردم بهلول را ديدند كه بر چوبى سوار شده و چون اسب مىتازد و مىگويد : كنار رويد كه اسبم به شما لگد نزند !
عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى كه از كارهاى مثبت او ممنوع كردن لعن حضرت مولى الموحدين على بن ابيطالب عليه السلام است ، براى خريدن انگور ، نه خود و نه همسرش يكدرهم نداشتند . وقتى همسرش فاطمه وى را سرزنش نمود ، در پاسخ ملامتها گفت : بىپولى بهتر است از سوخته شدن در آتش بهواسطه پولدار شدن از اموال مردم .
روزى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله خطاب به اصحاب فرمودند : بينوا چه كسى است ؟
هركس چيزى مىگفت . ولى حضرت نپسنديدند و فرمودند : بينوا آنست كه در روز جزاء در عوض بديهايش به ديگران ، حسناتش را از وى بگيرند و اين همان آيهء
اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 472
مساهمون: على غضنفرى
ص٤٧٢