فرياد زد :
« يا بنتاه لا تأكُلى فَانَّهُ سَمٌّ ناقِعٌ » « 1 »
دختر انگشت خود را به خاك ماليد . و ابوالاسود اين دو بيت شعر را انشاد كرد .
ابا الْعَسَلِ المُصَفّى يابْنَ هِنْدٍ * نَبيعُ لَكَ ايماناً وَديناً
فَلا وَاللَّهِ لَيْسَ يَكُونُ هذا * وَمَوْلانا اميرالمؤمنينا « 2 »
وقوف در محرمات ديگر
مهدى خليفهء عباسى ، به « شريك بن عبداللَّه » عالم و زاهد زمان خودش ، پيشنهاد پذيرفتن قضاوت نمود . امّا عدالت شريك به وى اجازه نداد كه در دستگاه فاسد بنىعباس خدمت نمايد و احياناً حقّى را باطل و باطلى را حقّ جلوه دهد .
مهدى پيشنهاد كرد پس تعليم و تربيت فرزندانش را به عهده بگيرد . شريك چون نمىخواست با اين خانواده همنشين باشد ، اين پيشنهاد را هم رد نمود و نپذيرفت .
مهدى گفت : پس بمانيد تا غذا را با هم بخوريم ، شريك منتظر ماند و سفرهاى با غذاهاى شاهانه گستردند . غلام از مغز حرام گوسفند در غذاى شريك ريخته بود .
شريك غذا را خورد و آن غذا همان با وى كرد كه از قبل حاضر به انجام آن نبود .
چيزى نگذشت وى خود پيشنهاد قضاوت و تعليم فرزندان مهدى را به وى ابلاغ كرد و به كار گمارده شد . مدتى گذشت ، روزى در پرداخت حقوقش مقدارى تعلل شده بود . شريك بهعنوان اعتراض صدا بلند كرد و از خزانهدار حقوق معوقهء خويش مطالبه نمود .
خزانهدار گفت : گندم كه نفروختهاى ! عجله مكن ، شريك گفت : گندم چيست ؟ ! با فتواهاى خلاف ، دينم را فروختهام !
هامش
( 1 ) - دخترم از آن نخور كه سمّ مهلكى است .
( 2 ) - پسر هند مىخواهى ايمان و دينم را به عسل بفروشم ! به خدا سوگند تا مولايم اميرالمؤمنين است ، تن به اين معامله نمىدهم و اين معامله هرگز ميسر نمىشود .