كبر گاهى مايه دارد و گاهى منشاء آن خيال محض مىباشد . به عبارت ديگر عامل صفت كبر گاهى به اين است كه متكبر واقعاً چيزى براى كبر ورزيدن دارد ، قوّتى ، علمى ، عبادتى و . . . در وى وجود دارد و به آن غّره شده و همان صفت از ديگران را ناچيز مىشمارد . ولى گاهى متكبر تخيّل نموده و به فرض معدومى عجب مىيابد و خود را برتر مىبيند . ولى به هرحال نقطهء مشترك اين دو عامل ، ذلّت نفس است كه شخص را وامىدارد براى جبران آن ، خود را بزرگتر از آنچه هست جلوه دهد .
قال الصادق عليه السلام :
« ما مِنْ رَجُلٌ تَكَبَّر او تَجَبَّر الّا لِذِلَّةٍ وَجَدَها فى نَفْسِهِ » « 1 »
از آنجا كه عامل هر گناهى نقص عقل مىباشد « 2 » و عقل و گناه در وجود انسان نسبت معكوس دارند ، امام باقر عليه السلام مىفرمايد :
« ما دَخَلَ قَلْبَ امْرَءٍ شَىءٌ مِنَ الْكِبْرِ الّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ ما دَخَلَهُ مِنْ ذلِكَ قَلَّ ذلِكَ او كَثُرَ » « 3 »
كبر در مقابل خالق
دين به مجموعهاى از قوانين و دستورات اعتقادى و عملى وضع شده از سوى خداوند اطلاق مىشود كه جزا و پاداش مطيعان و عاصيان آن را معين نموده باشد .
بنابراين هر دينى با تقيداتى همراه است و متدين را در آن حصار خاص قرار
هامش
( 1 ) - كسى نيست كه تكبر ورزيد و گردنكشى كرد ، مگر بخاطر ذلّتى كه در نفس خويش مىبيند . ( بحار الانوار - جلد 73 - صفحه 225 ) .
( 2 ) - نسبت عكس بين عقل و گناه كلى است و حتى اگر آدمى جهل به گناه داشته باشد و يا خسارتناشى از گناه را درك نكند باز به نقص عقل او باز مىگردد .
( 3 ) - در قلب كسى چيزى از كبر وارد نشد مگر اينكه به همان اندازه چه كم و يا چه زياد ، عقل وى نقصان يافته است . ( بحار الانوار - جلد 78 - صفحه 186 ) .