همينطور هركس خود را پرغمترين مىدانست و كسى ديگر را بىغم مىشمرد تا به كدخداى ده رسيد ، او نيز چون ديگران به غمهاى خودش اشاره كرد و مسئوليت ده و حساب كشى از سرباز دولتى و ديگر مأموران حكومت را غم خود خواند . ولى گفت : شخصى را مىشناسم كه گاهى در بيابان نغمهء بىغمى سر مىدهد و خود را شادترين خلايق مىداند و به بىغمى خود معترف است . وزير خوشحال از شنيدن اين خبر نزد او رفت و او را در حالى يافت كه چنين نغمهء بىغمى سر داده بود :
نغمهء كبك بيابان و نسيم دل فغايش * هر طرف بينم گلى روئيده است از چپ وراست
گر برقصم يا بخندم يا بگرد خويش چرخم * يا زنم چهچهه مثال بلبلى كومست و شيداست
از براى من روا باشد چون غم هرگز ندارم * آنچه مىخواهم مهيا از براى من در اينجاست
نه مرا قرض است كه ترسم گريبانم بگيرد * نه زن و فرزند كاندر واقعش سوهان جانهاست
نه مرا خانه كه ترسم بر سرم ويران نمايد * نه اثاث خانهاى كوبينمش در دست يغماست
نه چراغى كو بترسم باد خاموشش نمايد * نه نهالى كو شود خم تا ببينم باد اينجاست
نه مرا بر تن لباسى است تا بترسم پاره گردد * نه كُلَه برسر ، نه جوراب ، نه كهنه كفش برپاست
آسمان روپوش و بالشت من سنگ است و بس * بستر من خاك نرم آتشين كوه و صحراست