بر تخت سلطنت بر ميليونها نفر حكم مىراندند ، و روزى ديگر در تمام كرهء زمين به قدر قامتى براى خود امن نمىديدند .
گويند :
جعفر برمكى همراه خليفه « هارون » در باغ سياحت مىكرد . جعفر گفت : اى كاش دستم مىرسيد و اين سيب را مىچيدم . سيبى بر بلنداى درختى توجه او را جلب كرده بود . هارون دست خود را قلّاب كرد ، تا جعفر سوار شود ، ولى او اكراه داشت ، هارون اصرار كرد . و جعفر بالا رفت ولى دستش نرسيد ، هارون گفت : روى شانه برو ، جعفر پا بر شانهء هارون گذاشت و باز دستش كوتاه بود ، هارون گفت : روى سرم برو ، جعفر به اصرار هارون پا بر سر خليفه گذاشت و سيب را چيد ، باغبان بهحضور خليفه آمد و دسته گلى به عنوان هديه آورد ، هارون گفت : چه جايزه مىخواهى ؟
باغبان گفت : هر چه بخواهم . هارون پاسخ مثبت داد . باغبان گفت : براى من بنويسيد كه من برمكى نيستم . هارون متعجبانه گفت : همه خود را به آلبرمك منتسب مىكنند ، آنها كه برمكى نيستند خود را برمكى مىخوانند و تو از برمكيانى و چنين مىگوئى ، تو از نزديكان جعفر هستى و دور مىشوى ؟ باغبان گفت : همين يك جايزه را مىخواهم و بس ، خواهى عطا كن و خواهى نه . هارون خواستهء باغبان را برآورده كرد و آنچه را خواسته بود براى وى نوشت و نوشته را به او سپرد .
زمانى بگذشت تا آنچه كه قابل توصيف نيست از قتل و كشتار بر برامكه رسيد ، هارون به آنها غضب كرد و هر برمكى را به قتل مىرساندند ، و جعفر نيز به امر خليفه كشته شد . وقتى نوبت به باغبان رسيد و او را خواستند ، نامهء هارون را نشان داد و گفت : به خط هارون من برمكى نيستم . واقعه را به هارون خبر دادند ، ضمن تائيد نامه و بخاطر آوردن آن روز باغبان را خواست و به باغبان گفت : چه شد كه چنين درخواستى كردى ؟ باغبان پاسخ داد : فواره چون بلند شود عاقبت فرو آيد ، ديدم جعفر خيلى بلند شد دانستم به زودى فرود مىآيد .
اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 515
مساهمون: على غضنفرى
ص٥١٥