بهخاطر آن سوگند و احترام به اسم جلاله ، بر آن مصيبت صبر كردم و تاكنون با او به خوبى زندگى كردهام و البته هيچگاه خطائى از او نديده و راضى از زندگى با او هستم .
و نيز گويند :
پورياى ولى در شهرها مىگشت و با قهرمان هر ديارى كشتى مىگرفت و چنين زندگى مىگذرانيد . او به اصفهان رفت تا با نامورى از آن ديار مبارزه كند .
زمان مبارزه دو قهرمان معين شد و به اطلاع عموم مردم رسيد .
روزى قبل از كارزار ، پوريا از كوچهاى مىگذشت . پيرزنى حلواى نذرى به او تعارف نمود .
پوريا پرسيد : براى چه نذر كردهاى ؟ پيرزن گفت : فرزندم با پهلوان پهلوانان كشتى مىگيرد ، اداره زندگى من و خانواده خودش با اوست ، نذر كردهام پيروز شود تا جيرهء ما قطع نگردد .
اين سخن پوريا را تكان داد ، او متحيّر مانده بود چه كند ؟ آيا آنطور كه مىخواهد كشتى بگيرد و پيروز از ميدان درآيد و اميد اين پيرزن را قطع نمايد يا فرمايش مولاى متقيان على عليه السلام كه فرمود شجاعترين مردم كسى است كه بر نفس خود چيره شود ، عملى سازد .
به هر حال وقت مبارزه فرا رسيد ، دو قهرمان در مقابل هم قرار گرفتند . پوريا حركتى چند انجام داد ، متوجه شد حريفش قدرت چندانى ندارد ، ولى بر نفس خود چيره گشت و شجاعانه بر وسوسهها فائق آمد و با حركاتى نمايشى خود را به زمين زد و پهلوان اصفهانى بر سينهء وى نشست ، وى در آن حال به حضور حق عرضه داشت : خدايا براى تو بود ، بپذير !
اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 480
مساهمون: على غضنفرى
ص٤٨٠