راهزن پرسيد : مگر تابه حال چنين كردهاى ؟ زن گفت : نه به خدا سوگند ! راهزن به خود آمد و گفت : تو از خدا مىترسى در حالى كه عفيف بودهاى و اينك هم من تو را مجبور مىكنم ، در حالى كه من به پريشانى از تو سزاوارترم . برخاست و بدون آنكه گناهى انجام دهد بهسوى زندگى خود رفت و توبه نمود .
وى روزى از راهى مىرفت . در بين راه به راهبى برخورد و آن دو مدتى همسفر شدند . آفتاب داغ بر سر آنها مىتابيد . راهب به او گفت : از خدا بخواه تا ابرى بر ما بفرستد و ما آزار نبينيم ، جوان گفت : من عمل نيكى از خود ندارم تا جرأت چنين خواستهاى داشته باشم ، راهب گفت : پس من دعا مىكنم ، تو آمين بگو . راهب دعائى كرد و خواستهء خود را با معبود دلها بيان نمود و جوان دست به آمين بلند كرد ، چيزى نگذشت كه ابرى بر آنها سايه انداخت ، وقتى آن دو به دو راهى رسيدند و راه هر كدام جدا مىشد ، قطعهء ابر با جوان رفت ، راهب در پى او آمد و گفت : تو از من بالاترى ، بگو چه كردهاى ؟ ! جوان كه گويا جز همان واقعه را با زن در كنار ساحل چيزى به ياد نداشت ، ماجرايش را تعريف كرد ، راهب گفت : گناهان گذشتهات را خداوند بخشيده است ، بنگر در آينده چگونه مىباشى ؟ « 1 »
مايهء خوف
مايهء اصلى خوف ، گذشتهء اندوهبار و آينده نامعلوم است . عمرى كه به تباه رفته ، و باقى ماندهاى كه معلوم نيست در چه راهى مصرف مىشود . چون به پس مىنگرد فرياد مىزند كه اى كاش از مادر نزاده بودم و چون به پيش مىنگرد خود را مصون از لغزشهاى شيطانى نمىداند .
قال الصادق عليه السلام :
« الْمُؤْمِنُ بَيْنَ مَخافَتَيْنِ ذَنْبٌ قَدْ مَضى لا يَدْرى ما صَنَعَ اللَّهُ فيهِ وَ عُمْرٌ قَدْ
هامش
( 1 ) - ( اصول كافى - جلد 2 - صفحه 69 ) .