تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
نوش‌داروئى جان‌آفرين بود ، اعتقاد به مبدأ و معاد تا وقتى نزد او محترم بود كه او را به هدفش برساند ، با اين حساب اگر اعمال وى را و خطا و عصيان و عناد و سركشى و خدعه و نيرنگ او را ، سياست بناميم پس اف برهرچه سياست است ! طبيعى است چنين حيله و مكرى اگر هم سياست ناميده شود ، سياستى براى دنياگزينان مىباشد ، سياست اصيل ، شناخت تمام منفعت‌ها و ضررهاى دنيوى و اخروى است و سياستمدار واقعى كسى است كه نتيجهء اعمالش هيچ ضررى و خاصه ضررهاى اخروى را به دنبال نداشته باشد . حضرت امير عليه السلام از سياست مكر و حيله متنفر بود ، او كه براى تمام دنيا ارزشى كمتر از آب دماغ بز قائل بود ، هرگز حاضر نمىشد با اعمال چنين سياستى حكومت را برگوشه‌اى از كرهء خاكى بپسندد . آن حضرت مىفرمود : « لَوْلا انَّ الْمَكْرَ وَالْخَديعَةَ فِي النَّارِ لَكُنْتُ امْكَرُ الْعَرَبِ » . « 1 » اگر جايگاه مكر و خدعه آتش نبود ، من مكارترين عرب مىبودم . البته آنچه موجب شده‌است برخى چنين فكر كنند كه معاويه از حضرت امير عليه السلام سياستمدارتر بوده‌است ، بعضى اعمال و فرامين حضرت است كه سؤالات عديده‌اى را در ذهن كسانى كه با سياست‌هاى روزمره عجين شده‌اند ، پديد مىآورد . در پايان اين مقوله لازم است ، كندوكاوى در اين‌گونه مسائل كه از ديرباز افكار انديشمندان را به خود مشغول نموده ، داشته باشيم . 1 - چرا امام عليه السلام در جريان تعيين شوراى خلافت عمر آنگاه كه « عبدالرحمن بن عوف » به وى گفت : با تو بيعت مىكنم ، مشروط براين‌كه بر طبق قرآن و سنّت و سيره
هامش
( 1 ) - بحارالأنوار ، ج 41 ، ص 109 .