بسماللَّه الرحمنالرحيم
دوست محترم
سلام گرم و صميمانه تقديم مىدارم . آرزومندم آن جناب و همهء پيروان مكتب قرآن در تشخيص وظايف خويش - كه يكى از صعاب امور است - موفق شويد ، و در انجام آن مجدّ و كوشا باشيد ، و در زمره منتظران حضرت بقية اللَّه - عجل اللَّه تعالى فرجه - درآييد ؛ بدان معنا كه از نظر كمالات نفسانى و بينش روحى و روش عملى اسلامى و انسانى آن چنان باشيد كه مهياى دخول در زير پرچم عدالت شويد ؛ چه آن كه ياران حضرتش جز پاكان دور از هوى و متقيان پشت پا زده بما سوى نخواهند بود .
نه بدان معنا كه در استراحت زندگى به خواب خوشى فرو رويد و شانه از همهء مسئوليتهاى مذهبى و وجدانى خالى كنيد و حلّ مشكلات به عهدهء حضرتش محول داريد .
و البته اين صفت را انتظار ننامند ، بلكه لازمهء اين كار ترس از ظهور و گرايش از آن است ، نه آرزو و اشتياق . و چه اندازه فاصله و تباين است ميان انتظار واقعى و ادعاى انتظارى كه ما داريم ؟ و چه اشتباهى كردهايم ؟ و چه ضد و نقيض در مرحلهء واقع و عمل ما وجود دارد ؟
خلاصه ، نامه شريف را خواندم و مناسب ديدم در اطراف مندرجاتش مطالبى معروض دارم . امّا راجع به نحوهء مسافرت اين جانب از مشكين تا ماهان كرمان ، اواخر شهريور 52 در خانه گلينى در وطن اجدادم آرميده بودم . مدتها بود از اين زادگاهم دور بودم و بر حسب اتفاق ، پس از گذشت زمانى توفيق زيارت خويشانم حاصل بود .
به ناگاه ، جوان ناشناسى وارد اطاق شد و در گوشهاى چشم به چشم همه دوخت و قرعهء فالش به نام اينجانب اصابت كرد . وى از خانه بيرون شد و پيكش سراغم به اندرون ، كه اين جنبندهء مجهول الهويه را با تو كارى است . آن گاه كه قدم بيرون نهادم ، خود را در ميان عدهاى ناشناس دريافتم كه حلقهوارم احاطه كردهاند . بىدرنگ ، به داخل ماشينى هدايت شدم ، در گوشهاى غنودم ، چشم بربستم و مدتى نگشودم و
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 429
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٤٢٩