كه اى دوستان برويد در ذيل اين آيه مطالعه كنيد :
« وَ قَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِى اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً » ؛ « 1 »
و پيامبر [ خدا ] گفت : « پروردگارا ، قوم من اين قرآن را رها كردند » .
اى خداى بزرگ ، اين ملت جهان و اين انسانهاى دنيا اين كتاب مرا دور گذاشتند ، وحشى شدند از كتاب من ، و دور افتادند و او را به هجرت گذاشتند :
« اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً » .
اما بدانيد دوستان ، برادران و خواهران ، انسان به قدرى قابل است ، به قدرى مستعد است ، در يك آنى ممكن است از توحش برگردد و آن چنان انس پيدا كند كه ديگر از محبوب خود نبُرد . انسان خيلى قابل انس است . يك تاريخچه كوچك يادم آمد . شايد شما رفقا و دوستان اين مطالب را در منبرها فرمودهايد . پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله از مكه بيرون آمد كه به سوى طائف برود . طائف نزديك مكه است ، جاى خوش آب و هواست ، اعيانهاى مكه آنجا ويلا دارند ، خانهها دارند . رفت آنجا بلكه بتواند كسى را به طرف اللَّه دعوت كند . خسته ، پياده وارد طائف شد . جوانها فهميدند آن كه در مكه ادعاى نبوت مىكند ، آمده است . تبانى كردند جوانها . دسته دسته دامنها را پر از سنگ كردند ، آمدند در خيابان يا كوچه ، اين طرف و آن طرف خيابان ، رديف نشستند .
همهشان نشستند و دامنشان پر از سنگ . پيامبر صلى الله عليه و آله آمد . مهمان بزرگ الهى وارد شهر شد . چه استقبالى از اين پيامبر گرامى كردند ! آن سنگ زد ، ديگرى سنگ زد ، آن ديگرى سنگ زد . تا پيغمبر گرامى رد بشود و برود ، از اين ميان عبور كند ، تمام دو تا پايش مجروح و خون از دو پاى پيامبر روان شد . رفت و زير درخت خرمايى نشست .
ناراحت آمده است ، بلكه براى خدايش صيدى و انسانى را پيدا كند كه با وى انس بگيرد . عتبه و شيبه - كه نشستهاند در آن ويلاى خودشان - ديدند و شناختند كه اين همان فرزند عبداللَّه است كه ادعاى نبوت مىكند كه دلشان سوخت . ديدند آمده ، تشنه ، كوفته ، خسته ، زير يك درخت خرمايى نشسته است . آنجا نشستند در ويلا مشغول
هامش
( 1 ) سورهء فرقان ، آيهء 30 .