لكن أعراض العاجل ما * علقت بردائك يا جوهر
أنت المهتمّ بحفظ الدي * ن و غيرك بالدنيا يغتر
أفعالك ما كانت فيها * إلا ذكرى لمن أذكّر
حججاً ألزمت بها الخصما * ء و تبصرة لمن استبصر
آيات جلالك لا تحصى * وصفات كمالك لا تحصر
من طوّل فيك مدائحه * عن أدنى واجبها قصّر
فاقبل يا كعبة آمالي * من هدى مديحى ما استيسر « 1 »
سهروردى
سهروردى مقتول ، در نفس مىگويد :
خلعت هياكلها بجرعاء الحمى * وصبت لمغناها القديم تشوقا « 2 »
شعر
از بهترين اشعار در باب زهد ابيات زير است :
رغيف خبز يابس * تأكله في زاوية
هامش
( 1 ) . تيغ در دست كار يكسر كن آن كه بدخواه تو بُوَد ابتر
گر كه امرت نمىنمود به صبر يا كه خشمت فرو برى آخر
كى به تحكيم مىكشيدى كار ؟ يا به برگشت مالك اشتر ؟
ليكن اعراض دنيى فانى كى سزاوار توست ، اى جوهر ؟
اهتمامت همه به حفظ دين غير تو بر جهان دون مغتر
اى كه افعال تو همه آيات بهر آن دل كه هست اهل خبر !
بوده حجّت براى اهل لجاج رهنما از براى اهل بصر
صفت و نعمت تو ندارد حد هم جمال و كمال تو بيمر
هر كه مدحت كند به فوق مديح نيست مدحت ، بُوَد از آن كمتر
كن قبول اى تو كعبهء اعمال اين مديح از من اى خجسته سِيَر ! ( ترجمه منظوم سيّد محمّد نورى موسوى ) .
( 2 ) . نفس در زمين سخت قرقگاه ، خود را از شكل و شمائل ( تعلقات ) خلع كرده ، مشتاق منزل قديم خويش است .مرغ باغ ملكوتم ، نيم از عالم خاك * چند روزى قفسى ساختهاند از بدنم .