صرت رميماً ؟ فقال : كلّا إنّ اللَّه حرّم لحومنا على الأرض أن تطعم منها شيئاً .
« 1 »
و مثله في حديث طويل أورده الصدوق في الفقيه و أنت تعلم أنّ من ظاهر هذه الأخبار بملاحظة ما نقل من نقل عظام آدم إلى الغري و نقل عظام يوسف إلى الأرض المقدّسة يستفاد هذا الحكم أعني عدم بلى الجسد و تغيّره لخاتم الرسل صلى الله عليه و آله و أوصيائه المعصومين عليهم السلام و لا يجري في سائر الأنبياء و أوصيائهم .
« 2 »
« البتّة » چه صيغهاى است ؟
قولهم : « البتّة » مفعول مطلق و أصله : بتة و الألف و اللام عوض عن العامل المحذوف تقديره : بتّ بتّة ، أى جزم جزماً الحكم الّذي فيما قبله و هو مفعول مطلق نوعى .
قولهم : « كثيراً ما » نصب على الظرفية لأنّه من صفة الأحيان ، أي حيناً كثيراً و ما لتأكيد معنى الكثرة و العامل فيه ما يليه كذا ذكره الزمخشرى .
قولهم : « قط » من أسماء الأفعال بمعنى انته و كثيراً ما يصدر بالفاء بمجرّد تزيين اللفظ فكأنّه جزاء شرط محذوف .
« 3 »
هامش
( 1 ) . نيز مانند فرمايش پيغمبر ، كه به نقل از سنى و شيعه آمده : زندگانى و مرگم برايتان خير است . پرسيدند : اى رسول خدا ! چگونه ؟ فرمود : امّا زندگانيم كه خدا فرمود : « تا هنگامى تو ميان مردمانى ، خدا عذابشان نمىكند » امّا وقتى از شما جدا مىشوم ، اعمالتان هر روز بر من عرضه مىشود ! اگر كار خوبى باشد ، از خدا مىخواهم به شما توفيق بيشتر بدهد ؛ امّا اگر زشت و ناپسند باشد ، براى شما از خدا طلب آمرزش مىكنم .
پرسيدند : اى رسول خدا ! در قبر كه بدنتان پوسيده شده ! فرمود : هرگز ! خدا بر زمين حرام كرد چيزى از گوشت بدنمان را بخورد ( من لا يحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 191 ) .
( 2 ) . مانند اين حديث ، روايتى طولانى در من لا يحضره الفقيه صدوق است . از ظاهر اين احاديث ، كه نقل شده استخوانهاى جسد حضرت آدم به منطقهء « غرى » ( نجف ) منتقل شد ، نيز استخوانهاى بدن حضرت يوسف به « سرزمين مقدس » منتقل شد ، برمىآيد جسد رسول خاتم و جانشينان معصوماش نمىپوسد و تغيير نمىكند ؛ امّا اين حكم دربارهء ديگر پيامبران و اوصيا جارى نيست .
( 3 ) . اديبان گفتهاند « البتّه » مفعول مطلق است . اصلش « بته » بوده ، الف و لام عوض از عامل محذوف است ، در تقدير چنين است : بتّ بتّة ؛ يعنى حكمى كه پيش از اين آمده ، جزمى و حتمى است و مفعول مطلق نوعى است .
بنابر گفتهء اديبان « كثيراً ما » به سبب ظرفيت منصوب است ؛ چون از شمار صفات زمان است ، يعنى « در زمانهاى بسيار » . « ما » براى تأكيد بر معناى كثرت است . عامل نصب ، پس از آن مىآيد . زمخشرى چنين گفته است .
بنابر گفتهء اديبان « قط » از اسماى افعال است ، به معناى « دست بردار و باز ايست » . در بسيارى اوقات بر سر آن « فاء » فقط براى تزيين و آراستن لفظ مىآيد ، گويا جزاى شرط محذوف باشد ( مشكلات العلوم ) .
ظرف زمان براى استغراق گذشته و مختص به نفى است به معناى هرگز . ما فعلته قط : هرگز در تمامى طول عمرم چنين نكردهام . ر . ك : لاروس ، واژهء قط .