متشابهها و دعا اللَّه عز و جل أن يعلّمني فهمها و حفظها ، فما نسيتُ آية من كتاب اللَّه عز و جل و لا علماً أملاه عليّ فكتبتُه ، و ما ترك شيئاً علّمه اللَّه عز و جل من حلال و لا حرام و لا أمر و لا نهى و ما كان أو يكون من طاعة أو معصية إلّاعلّمنيه و حفظتُه فلم أنس منه حرفاً واحداً ثمّ وضع يده على صدري و دعا اللَّه - تبارك و تعالى - بأن يملأ قلبي علماً و فهماً و حكمة و نوراً و لم أنس من ذلك شيئاً و لم يفتني من ذلك شيء لم أكتبه الخ .
« 1 »
شعر
با خرد ، دوش در سخن بودم * كشف شد در دلم مثالى چند
گفتم اى مايهء همه دانش * دارم الحق ز تو سؤالى چند
چيست اين زندگانى دنيا ؟ * گفت : خوابى است يا خيالى چند
گفتمش چيست مال و مُلك جهان ؟ * گفت : دردسر ، وَبالى چند
گفتم اهل زمانه در چه رهاند ؟ * گفت : در بند جمع مالى چند
گفتم او را مثال دنيا چيست ؟ * گفت : زالى كشيده خالى چند
گفتمش چيست كدخدايى ؟ گفت : * هفتهاى عيش و غُصّه سالى چند
گفتم اين نفس ، رامْ كِى گردد ؟ * گفت : چون يافت گوشمالى چند
گفتم اهل ستم چه طايفهاند ؟ * گفت : گرگ و سگ و شغالى چند
گفتم آرى ، سزاى ايشان چيست ؟ * گفت : در آخرتْ نكالى چند
هامش
( 1 ) . سليم بن قيس مىگويد كه شنيدم امام على عليه السلام فرمود : هر آيهاى از قرآن بر رسول خدا نازل شد ، برايم خواند و املا كرد ، تا به دست و خطم نوشتم . تأويل و تفسير آيات ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه را به من آموخت . از خدا خواست فهم و حفظ آنها را به من بياموزاند . در نتيجه هيچ آيهاى از كتاب خدا و علمى را كه بر من املا كرده بود و نوشته بودم ، فراموش نكردم .
هر چه خدا به دو آموخته بود ( حلال و حرام ، امر و نهى ، چه وجود داشته و چه خواهد بود ، طاعتها و معصيتها ) به من ياد داد و حفظ كردم . حتّى يك حرف از آن را فراموش نكردم .
بعد رسول خدا دستش را بر سينهام نهاد و از خدا خواست قلبم را از دانش و بينش و حكمت و نور پر كند و چيزى از آنها را فراموش نكردم و مطلبى نمانده كه ننوشته باشم ( الكافي ، ج 1 ، ص 64 ؛ الخصال ، ص 257 ) .