شعر
به روزگار جوانى ، بيازمايى كسان * ببين فرشته خصالاند يا كه ديو و ددند
براى خويش رفيقى شفيقْ گلچين كن * ز مردمى كه هنرپيشهاند و باخردند
( افسر )
شعر
آن شنيدم كه رادمرد بزرگ * پايهء مردمى چنين بنهاد
كه نه از كس فريب بايد خورد * و نه كسى را فريب بايد داد
( افسر )
شعر
صبا مكن به حريفان زيردست آزار * بگو كه كاركنان فلك ، زبردستند
( آذر بيگدلى )
شعر
اين بيت را كه از اثر طبع ديگرى است * بر قبرشان نثار چو عقد گهر كند :
ديدى كه خون ناحقِ پروانه ، شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند ؟
( ملك الشعراى بهار )
شعر
خير ، پنهان كن اگر دارى طمع اجرى به حشر * دانه چون در خاك پنهان ، كشت حاصل مىشود
( مقيمى )
شعر
مكن به چشم حقارت نظر به درويشان * كه بىنياز جهاناند اگر تهى دستاند
( هاتف اصفهانى )