پس مسئلهء لزوم تقليد ، هم مقتضاى عقل و خرد و هم دستور اكيد قرآن و هم مورد ترغيب اخبار است . فعلًا به همين اندازه ، قناعت مىشود ؛ طالبين تفصيل ، به كتابهاى مبسوط [ در ] اين موضوع ، مراجعه فرمايند .
سؤال 7 : برخى مىگويند : تقليد ، باطل ، بلكه بدعت و حرام است ؛ آنها ادّعا مىكنند عدّهاى از آيات قرآن مجيد و روايات نيز دلالت بر حرمت تقليد مىكند ، مانند آيهء 23 از سورهء زخرف : « إنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى امَّةٍ وَ إنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ » ؛ ما پدران خود را پيرو طريقهاى يافتيم و حتماً به دنبال آنان ، تبعيّت خواهيم كرد .
و مانند روايت سفيان در وسائل الشيعه باب دهم از كتاب قضا : قال الصادق عليه السلام لسفيان بن خالد :
« إيّاك و الرئاسة ؛ فما طلبها أحد إلّاهلك » فقلت : قد هلكنا إذاً ؛ ليس أحد منّا إلّاو هو يحبّ أن يذكر و يقصد و يؤخذ عنه ؟ ! فقال عليه السلام : « ليس حيث تذهب ؛ إنّما ذلك أن تنصب رجلًا دون الحجّة ، فصدّقه في كلّ ما قال ، و تدعو الناس إلى قوله » ؛ « 1 »
اى سفيان ! از رياست بپرهيز ؛ چه آن كه احدى در جستوجوى آن بر نيامد مگر آن كه هلاك شد . سفيان عرض كرد :
پس به راستى ما در هلاكتيم ؛ زيرا هر يك از ماها دوست دارد نامش در ميان اجتماع برده شود و مردم به سوى او گرد آمده ، اخذ علم و دانش كنند ؟ ! فرمود : مراد من آنچه كه تو تصوّر كردى ، نبود ؛ بلكه فرضم مذمّت از اين است : كسى را غير از حجّت ، نصب و تعيين كرده ، در هر موضوعى گفتار او را تصديق نمايى و مردم را به سوى او دعوت كنى .
جواب : گمان مىرود كسانى كه صحّت تقليد را انكار كرده ، يا فتوا به حرمتش مىدهند ، از معناى آن غافل بوده ، مراد علما را در اينباره ، درك نكردهاند .
مثلًا اگر معناى تقليد اين است كه مجتهدى را در مقابل پيغمبر و امام عليه السلام داراى مقام ولايت دانسته ، استقلال و استبدادى بر او بدهند و گفتار او را استقلالًا بپذيرند ؛ به اين معنا مجتهد بگويد : پيغمبر و امام چنين گفته و من هم ، چنين مىگويم ، گفتهها و فتاواى من مستند به احدى و متّخذ از كسى نيست . و مردم هم او را به اين عنوان قبول
هامش
( 1 ) . معاني الأخبار ، ص 180 ، ح 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 27 ، ص 129 ، ح 33396 .