تفسير :
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ : پس چون اسماعيل با پدر خود به موضع سعى كه ميان صفا و مروه باشد رسيد ، يا چون پسر با او به حد كار و كوشش رسيد ، به او گفت : اى فرزند من ، پيوسته در خواب مىبينم كه تو را سر مىبرم ( كارد بر حلقومت مىكشم ) پس بنگر تو چه نظر مىدهى ؟ ! گفت : اى پدر ، آنچه را مأمور مىشوى انجام ده كه به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت .
نكته : فَانظُرْ مَاذَا تَرَى كه حضرت ابراهيم گفت مقصودش مشاورهء با اسماعيل نبود ؛ زيرا در انجام واجبات مشورت وجهى ندارد ؛ بلكه مىخواست معلوم نمايد كه اسماعيل در اين امتحان بزرگ صبر و ثبات قدم دارد يا جزع و فزع و بىطاقتى مىكند ؟
شرح واقعه : علامهء مجلسى رحمه الله در ذيل روايتى نقل فرمايد : چون حضرت ابراهيم عليه السلام به مشعر الحرام رسيد ، شب در آن جا شاد و خوشحال خوابيد ، پس در خواب ديد پسر خود را قربان نمايد و او را برد تا موضع جمرهء وُسطى ، پس گفت : اى فرزند عزيز ، به درستى كه در خواب ديدم تو را ذبح نمايم ، پس تفكّر نما چه مصلحت مىبينى ؟ فرزند سعادتمند گفت : اى پدر ، آنچه مأمورى به جا آور .
چون هر دو تسليم امر خدا شدند ، ناگاه شيطان به صورت پيرمردى آمد و گفت : اى ابراهيم ، از اين پسر چه مىخواهى ؟ !
گفت : مىخواهم او را ذبح كنم .
گفت : سبحان اللَّه ! پسرى را كه يك چشم به هم زدن معصيت خدا نكرده مىكشى ؟ !
حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود : خدا به اين امر فرموده است .
گفت : پروردگارت تو را از اين كار نهى مىكند ، آن كه تو را به اين كار امر مىنمايد شيطان است .
حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود : واى بر تو ، آن كسى كه مرا به اين مرتبه رسانيده او امر فرموده و در اين شكى ندارم .
تفسير روان (فارسى) — صفحة 81
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٨١