تفسير :
ابراهيم متوجه شهر شام شد و همسر او ساره كنيز خود هاجر را به او بخشيد .
هنگامى كه ابراهيم مالك هاجر شد از خدا طلب فرزند نمود و گفت : رَبّ هَبْ لِى مِنَ الصلِحِينَ : پروردگارا ، ببخش مرا فرزندى كه از جملهء شايستگان باشد . حق تعالى دعاى او را اجابت فرمود :
( آيه 101 ) ( فَبَشَّرْنهُ بِغُلمٍ حَلِيمٍ )
تفسير :
پس مژده داديم او را به پسرى « اسماعيل » بردبار كه حلم او به مرتبهاى بود كه در عنفوان جوانى چون پدر به او گفت : خداوند ، مرا فرموده كه تو را ذبح كنم . در جواب گفت :
آنچه خدا فرموده به جا آور .
خداى تعالى اسماعيل عليه السلام را از هاجر به حضرت ابراهيم عليه السلام مرحمت و هر دو را از شام به مكّه آورد ، و حضرت اسماعيل عليه السلام در آن جا نشو و نما نمود تا سيزده ساله شد . شب هشتم ذيحجه - شب ترويه - حضرت ابراهيم عليه السلام بعد از وظيفهء عبادت استراحت نمود ، در خواب به او ندا شد : او را قربانى نما . شب نهم كه عرفه بود همان خواب را ديد ، پس دانست امر الهى است . شب دهم هم همان خواب را ديد مزيد بر يقين او شد ، برگشت با اسماعيل به مكّه و هفت شوط طواف كعبه نمودند .
( آيه 102 ) ( فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قَالَ يبُنَىَّ إِنّى أَرَى فِى الْمَنَامِ أَنّى أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يأَبَتِ افْعَلْ مَاتُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصبِرِينَ )
تفسير روان (فارسى) — صفحة 80
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٨٠