دروازههاى شهر بوده ) هرگز رأى يعقوب و فرمان تفرق ، چيزى از حوادث حتمى را از آنها دفع نمىكرد ، لكن حاجتى در دل يعقوب بود كه آن را عملى كرد ، مثلًا چشم بد به آنها نرسيد و مورد تعقيب درباريان و اطلاعاتيان قرار نگرفتند .
وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلَّمْنَاهُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
يعنى : و حقيقت اين است كه يعقوب صاحب دانشى بود « 1 » به خاطر آن كه ما به وى آموخته بوديم ، يعنى به وسيلهء وحى و فرشتگان و تعليم كتاب آسمانى و شريعت ابراهيم خليل . و لكن بيشتر مردم نمىدانند . يعنى نمىدانند كه تقديرات حتمى خدا را توسل به چيزى دفع نمىكند . و با آن كه نمىدانند كه يعقوب پيامبرى است داراى علم لدنّى و بايد از او استفاده كنند .
وَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَخَاهُ
يعنى : و چون بر يوسف وارد شدند ، برادرش را نزد خود جاى داد .
در تفاسير آمده كه آنها پس از ورود به محضر يوسف گفتند : اين بنيامين همان برادر مادرى ماست كه خواسته بودى . يوسف او را گرامى داشت و در كنار خود جاى داد و چون سفرهء طعام گسترده شد ، آنها هر دو برادر يا هر سه برادر در يك سفره غذا خوردند ؛ بنيامين بگريست كه من برادر پدرى ندارم . يوسف خود را به جاى برادر پدرى او همسفرهء او كرد ، و چون وقت خواب رسيد يوسف او را به خوابگاه خلوت خود برد .
قَالَ إِنِّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
يعنى : و چون در محل و محفل خلوتى قرار گرفتند ، آنجا بود كه يوسف گفت : من برادر تو هستم ؛ و پس از چهل سال با هم معارفه و معانقه كردند و يوسف گفت : پس نسبت به آنچه آنها انجام مىدادند اندوهگين مباش . مراد ايذا و آزارى است كه بر خودش روا داشتهاند و پس از او در اين مدت طولانى با او انجام دادهاند ، زيرا خداوند همه را جبران كرده و مىكند .
هامش
( 1 ) . عِلم نكره است ، يعنى صاحب دانشى بزرگ و فراوان بود .