2 - يوسف صدّيق پس از حيازت منصب وزارت از ريّان ملك ، شروع كرد به انجام وظايف مربوطه ، و طبق اقتضاى مقام نبوت و ولايت الهى آنچه توانست در قلمرو حكومت خويش به عدل و داد قيام كرد و به مقتضاى كمال اطلاعش از خواب ملك و تعبير و مآل آن ابتدا هفت سال رفاه را طبق ارادهء خود يا اطلاع از غيب ، از وقت معيّنى انتخاب نمود و به مقدمات پيشگيرى از سختىهاى هفت سال دوم پرداخت . انبارهاى كشور را مملوّ از آذوقهء انسان و دام و طيور ساخت ، و ظاهراً در همان ايّام ريّان ملك درگذشت و سلطنت و حكومت به اهلش واگذار شد ، تا آن گاه كه آثار سالهاى هفتگانهء قحطى ظاهر شد و تحت اراده و قدرت لايزال الهى آسمانها از باريدن بازماند و زمين از روييدن عقيم گشت ، و به تدريج اثر گرسنگى و قحطى همه جا را فرا گرفت و به شام و فلسطين و كنعان رسيد ؛ مردم ذخيرهء داخلى خود را تمام كردند و همه نيازمند انبارها و خزاين دولت شدند .
در اين ميان يعقوب پيامبر ، فرزندان خود را فرا خواند و گفت : به من رسيده است كه در مصر طعام فروخته مىشود و نقل مىكنند سلطان مصر مردى صالح و دلسوز است . شما دستهجمعى بدان سوى حركت كنيد و بهايى همراه خود ببريد ، او به شما نيكى خواهد نمود . طبق دستور پدر ، ده نفر از اولاد او يعنى همهء آنها جز بنيامين كه برادر پدرى آنها و پدر و مادرى يوسف بود ، با سرمايهاى بس اندك كه تمام توان مالى آنها بود به سوى مصر حركت كردند و مسافتى قريب هفتاد فرسنگ راه در عرض چند روز پيمودند و به مصر و حضور ملك رسيدند .
3 - يوسف ملك در اين ورود آنها هرچند او را نمىشناختند مقام آنها را گرامى داشت و در محفل خاص ، آنها را به حضور پذيرفت . آنها پس از ورود به زبان عبرى سلام كردند و سخن به عبرى گفتند . يوسف گفت : نكند شما جاسوسانى باشيد كه براى نقل اسرار اين كشور و اخلال در نظام و امنيت كشور من آمدهايد ! آنها سوگند ياد كردند كه اميناند و همگى فرزندان يعقوباند كه فرزند اسحاق و او فرزند ابراهيم خليل است . يوسف گفت :
همه از يك پدر و مادريد ؟ گفتند : همه از يك پدريم ولى از مادران مختلف ، و يك برادر ما به نام بنيامين نزد پدر مانده است . يوسف گفت : چگونه او را پدرتان نفرستاد ؟ گفتند : او و
تفسير روان (فارسى) — صفحة 57
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٥٧