گفتند : حسن بن على است .
مىگويد : به خدا سوگند كه نسبت به على حسادت كردم كه چنين پسرى داشته باشد !
نزد او رفتم و گفتم : تو پسر ابوطالبى ؟
فرمود : من فرزند پسر ابوطالبم .
پس من گفتم : به تو و پدرت ! به تو و پدرت ! ( هر چه خواستم به خودش و پدرش جسارت كردم ! ) و همچنان گفتم ولى او كمترين جوابى به من نداد !
سپس فرمود : « به گمانم در اين شهر غريبى اگر باربر دار از ما بخواهى ، باربردار در اختيار تو مىگذاريم ، و اگر از ما كمك بطلبى ، تو را كمك مىكنيم و اگر يارى مرا خواسته باشى به تو يارى مىرسانيم » .
مىگويد : با شنيدن اين سخنان ، به خدا سوگند در حالى از او جدا شدم كه هيچ كس در روى زمين محبوبتر از او در نزد من نبود .
و باز نقل كرده است كه مردى به مدينه آمد كه با على عليه السلام دشمنى ديرينه داشت ، دستش از همه جا بريده ؛ نه توشهاى و نه راحلهاى ، هيچ چيزى نداشت ، از وضع خودش به يكى از اهل مدينه شكوه كرد و او گفت : خدمت حسن بن على برو !
آن مرد گفت : غير از حسن و پدرش كسى ديگرى را من سراغ ندارم كه چنين باشد !
و بالاخره به او گفته شد : كه جز او از كسى چيزى نخواهى ديد !
سرانجام خدمت آن حضرت آمد و عرض حال كرد ، امام عليه السلام
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 127
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٢٧