سگ تقسيم كرد !
امام حسن عليه السلام پرسيد : « چه چيز تو را واداشت كه نان را با آن سگ تقسيم كردى و به او هيچ كم ندادى ؟ ! »
عرض كرد : چشمانم از چشمان آن سگ شرم مىكرد كه به او كمتر بدهم !
امام عليه السلام فرمود : « تو غلام كيستى ؟ » .
گفت : غلام ابان بن عثمان .
امام حسن عليه السلام فرمود : « من با تو عهد مىبندم كه روز را به شب نرسانم مگر اينكه نزد تو باز گردم ! » .
سرانجام آن حضرت رفت و غلام و باغ را از صاحبش خريد ، و دوباره نزد آن غلام آمد و فرمود : « غلام ! من تو را خريدم ! » غلام با شنيدن سخن امام از جا برخاست و گفت : بگوشم و در خدمت خدا و رسول و شما هستم ، مولاى من !
امام فرمود : « من اين باغ را نيز خريدهام ، تو در راه خدا آزادى و اين باغ را نيز از جانب خود به شما بخشيدم »
ابو اسحاق مىگويد : غلام عرض كرد : مولاى من ! من هم اين باغ مرحمتى شما را در راه آن كسى بخشيدم كه شما بخشيديد ! . . . « 1 »
102 - عبيداللَّه بن عبّاس از يكى از بزرگان بنى جمح از قول مردى از اهل شام نقل كرده ، مىگويد : مدينه رفتم ، مرد خوش اندام سياه چشمى را ديدم ، پرسيدم :
اين كيست ؟
هامش
( 1 ) - شرح حال امام حسن عليه السلام : ص 148