اين روايات به ما مىآموزد : زهد كه براى مردم عادى شايسته و ممدوح و مستحب است براى ولى امر مسلمين ، واجب و فرض است .
مفضل بن عمر مىگويد :
كنت عند ابي عبد اللَّه عليه السلام بالطّواف فنظر اليّ و قال لي : يا مفضّل ، مالي أراك مهموماً متغيّر اللّون ؟ قال : فقلت له جعلت فداك نظري الى بنى العباس و ما فى أيديهم من هذا الملك و السّلطان و الجبروت فلو كان ذلك لكم لكنّا فيه معكم فقال : يا مفضّل أما لو كان ذلك لم يكن ألّا سياسةُ اللّيل و سياحة النّهار و أكل الجشب و لبس الخشن ، شبه اميرالمؤمنين عليه السلام و ألّا فالنّار فزوي ذلك عنّا فصرنا نأكل و نشرب و هل رأيت ظلامةً جعلها اللَّه نعمةً مثل هذا . « 1 »
يعنى : در حال طواف خدمت ابوعبد اللَّه ( امام صادق ) عليه السلام بودم ، نگاهى به من كرده و فرمود :
مفضّل چرا اندوهگين هستى و رنگ چهرهات عوض شده ؟ عرض كردم : قربانت شوم بنى عباس و حكومت و قدرت ، و شكوه و جلالى را كه در دست آنها است مىبينم و با خود مىگويم اگر اين قدرت و حكومت از آن شما بود ما هم در كنار شما از آن متنعّم مىشديم . امام فرمود : اگر اوضاع چنان بود براى ما و شما جز حلّ و فصل و تدبير امور و حفظ جان و مال مردم در شب و كارهاى هميشگى روزانه و خوراك سادهء فقيرانه و پوشاك زبر و خشن همانند زندگى اميرالمؤمنين عليه السلام روا نبود و گرنه مآل كار آتش بود و بس ، اين حكومت از دست ما گرفته شد - و بالطبع مسؤوليتهاى آن نيز از دوش ما برداشته شد - و حالا داريم مىخوريم و مىآشاميم . آيا ستمى ديدهاى كه خدا آن را اين چنين به نعمت مبدل سازد ؟
گويا مفضّل - رحمة اللَّه تعالى - حكومت اسلامى را همان حكومت بنى عباس ديده و آرزوى چنين مقامى كرده است و حضرت صادق عليه السلام او را به اشتباه و خطايش متوجه كرده است .
از اين روايت به دست مىآيد كه « زهد » بر ولىّ مسلمين واجب و فرض است مگر اينكه اقتصاد و مكنت مالى مسلمانان به جايى برسد كه همه ، زندگى خوب و مرفه داشته باشند . در اين صورت ، ولىّ امر مسلمين مىتواند در حد طبقه پايين مردم در رفاه و آسايش زندگى كند .
طلحه و زبير بعد از بيعت ، حضور اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و گفتند : يا اميرالمؤمنين شاهد بودى كه ما در زمان عثمان چقدر جفا ديديم و دانستى كه نظر عثمان در « حكومت
هامش
( 1 ) - بحار ، ج 52 ، ص 359 به نقل از غيبت نعمانى . مرحوم علّامه مجلسى اين حديث را پس از نقل ، شرح هم كرده است .