وهب بن منبته بر انسانى نابينا ، جذامى ، زمينگير ، عريانى كه نورانيتى داشت برخورد كرد در حالى كه مىگفت : ستايش براى خداوند بر نعمتش ، مردى كه با وهب بود گفت : چه چيزى از نعمتها بر تو باقيمانده كه برآن خدا را ستايش مىكنى ؟ انسان مبتلى به او گفت : به اهل شهر چشم بدوز و به زيادى اهلش بنگر آيا خدا را ستايش نكنم ؛ زيرا در شهر كسى نيست كه غير من او را بشناسد .
- « بينما كنتُ أسيرُ فى أرض الرّوم ، إذ سمعتُ صوتاً من شاهق الجبل يقول : عجبتُ لمن عرفك كيف يتعرّض لسخطك برضاء غيرك ؟ إلهى ! عجبتُ لمن عرفك كيف يرجو غيرك ؟ فاتّبعتُ الصّوت فاذاً أنا بشيخ ساجد يقول : سبحانك ، سبحانك ، عجباً للخليقة ، كيف يريدون بك بدلًا ؟ سبحانك ، عجباً كيف يشتغلون بخدمة غيرك ؟ سبحانك ، عجباً للخليقة ، كيف يشتاقون إلى غيرك ؟ سبحانك سبحانك ، كيف يتلذّذون بغيرك و بشيىء دونك . فمضيتُ ، فما اشتغلتُه عمّا رأيتُ . »
در حالى كه در زمين روم « 1 » سير مىكردم صدايى را از كوه بلندى شنيدم مىگفت : تعجب مىكنم از كسى كه تو را مىشناسد ، چگونه با خشنودى غير تو ، متعرّض غضبت مىشود ؟
خدايا ! تعجب مىكنم از كسى كه تو را مىشناسد ، چگونه به غير تو اميد دارد ؟ پس صدا را دنبال كردم ، ديدم پيرمردى سجده كننده است ، مىگويد : تو منزّهى ، تو منزّهى ، تعجب است براى مردم چگونه به جاى تو را اراده مىكنند ؟ تو منزهى ، تعجب است چگونه به خدمت غير تو اشتغال دارند ؟ تو منزّهى ، تعجب است براى مردم چگونه به غير تو اشتياق مىورزند ؟ تو منزّهى ، تو منزّهى ، چگونه به غير تو لذّت مىبرند ؟ پس گذشتم و او را از آن چه ديدم باز نداشتم . « 2 »
هامش
( 1 ) . روم : آسياى صغير ، منطقهاى كه از شرق و شمال به تركستان و خزر و روسيه و از جنوب به شام و اسكندريه و ازمغرب به دريا و اندلس ( اسپانيا و پرتغال ) محدود مىگردد .
( 2 ) . حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 4 ، ص 73 ؛ ج 10 ، ص 47 ؛ طبقات شعرانى ، ج 1 ، ص 34 .